#درنده_ولارینال_پارت_288
- بریان هیچ علاقه ای به اون تخت نداره .
- بریان یه دروغ گوئه .
آیدن بر آشفت :
- من ازش دروغ نشنیدم آدریان .. به نظر من دروغگوترین کس ، اونیه که به خودش دروغ میگه و تو به خودت هم دروغ گفتی ادریان .
- چی می گی ؟
- دارم درباره دفتر خاطراتی صحبت می کنم که با خون نوشتی .. دارم از تحریف خاطراتت حرف می زنم .
آدریان از جا بلند شد و چند قدم به پنجره نزدیک شد و سر گرداند . نمای سه رخ و هیبت اندامش با آن لباس سلطنتی مو به تن آیدن راست کرد . بازتاب مشعل ها و نورهای بیرون پنجره در چشمان یاقوتی اش و موهای پیشانی اش که همچنان در مسیر باد می جنبید . لباس نیمه بلندی که روی زانویش می رسید و شنل زمستانی ای که یک وجبش روی زمین کشیده می شد . او بی شک یک پادشاه از قلب تاریخ بود که هرگز تکرار نمی شد . تاج جواهر نشانش می درخشید . آدریان نگاهش را از باران که تازه به شدت باریدن گرفته بود ، برداشت و گفت :
- آیدن .. تو هم اگه به جای من بودی ... همین کارو می کردی .
آیدن سوالی را پرسید که همیشه درباره اش با تردید فکر می کرد :
- و واقعا نوشتنش با خون چیزیو عوض می کرد ؟
آدریان لبخند سرد و محو همیشگی اش را زد و گفت :
- یه جور فریبه ... انگار که وقایع واقعا اون طور که می خوای اتفاق افتادن اما در اعماق ذهنت .. یه جایی که احساست بهش رجوع می کنه ... حقیقت همون حقیقته ... به همون تلخی ای که واقعا هست .
آیدن که ناگهان خشمش خاموش شده بود گفت :
- آدریان اگه تخت رو تسلیم من نکنی ... مجبورم با جنگ و خونریزی به دستش بیارم . من باید به دستش بیارم ... چون باور دارم این راهیه که زمستون تموم میشه .
- خیلی سخته وقتی چشم باز کنی و ببینی برای یه باور غلط می جنگیدی .
- سخت تر اونه که تسلیم بشی در حالی که هنوز باور داری که راهی برای نجات هست . اون وقت هر روز به خودت لعنت می فرستی که چرا آخرین شانست رو امتحان نکردی .
romangram.com | @romangram_com