#درنده_ولارینال_پارت_286
- یه دستور سلطنتی .
بریان نیم نگاهی به چشمان سرخ ادریان انداخت و بی انکه چیزی بگوید با غیظ از پله ها پایین رفت .
صدای پای بریان که دیگر به گوش نرسید . آدریان روی صندلی اش نشست . نسیم ملایمی از پنجره وزید و موهای روی پیشانیش را به هم ریخت . با نگاه عجیب و مستاصل به نوک پایش زل زده بود . چشمانش همان اندوه همیشگی را داشت و غم چهره اش آیدن را به یاد اولین ملاقاتشان انداخت . ملاقاتی که در آن آدریان مدام به آتش خیره می شد و کمتر صحبت می کرد . تمام تلاشش را می کرد تا از پاسخ به سوالات آیدن طفره برود و با سر سختی رزا را پس می زد . امروز هم آیدن گویی همان آدریان را می دید که از مرور خاطرات گذشته تلخش فرار می کند و افکار مشوشش را پشت سکوت دردآلودش پنهان می کرد . تفاوت این آدریان با دیدار اولشان تنها لباس سلطنتی و تاج طلایی ؛ انگشتر های درشت نگین و پاپوش چرم و شنل سنگینش بود .
آدریان پس از چند دقیقه سر بلند کرد و گفت :
- تو هم مثل اون فکر می کنی ؟
آیدن به سختی با جواب واقعی ذهنش مبارزه کرد و پاسخ داد :
- بعضی چیزا غیر قابل انکاره ... بعضی حقایق هم غیر قابل اجتناب .
آدریان به آیدن نگاه کرد :
- من نمی خوام باهات بجنگم آیدن ... تو دشمن من نیستی .. این جنگ رو به من تحمیل نکن .
آیدن رو به روی آدریان نشست :
- من ... من هم تمایلی به جنگ با تو ندارم آدریان .. من اصلا نمی خوام بین من و تو این همه فاصله باشه ... چه برسه به جنگ ... آدریان تو دوست منی .. رابطه ما خیلی بیشتر از همه چیز برام ارزشمنده .. یادت که نرفته ؟
آدریان اخم کرد :
- اما داری باهام می جنگی ... اونم کنار کسایی که به سختی ازت اطاعت می کنن .
- من می خوام زمستون رو تموم کنم .
- و واقعا فکر می کنی راهش تاجگذاریه ؟
آیدن به چشمان سرخ آدریان خیره شد و گفت :
romangram.com | @romangram_com