#درنده_ولارینال_پارت_280

آیدن سر تکان داد :

- اوه .. عجب . پس درخواستی از طرف تو نبوده . به هر حال گفتنش جرات می خواسته . بهت حق می دم . در هر صورت من اسمش رو می ذارم توفیق اجباری .

شیلا لبخند مصنوعی ای زد . آیدن اخم کرد و گفت :

- یه چیزی اینجا انگار غلطه شیلا ... تو اصلا نمی خواستی من رو ببینی ؟

شیلا که همچنان سرش پایین بود ، سکوت کرد . آیدن از اسبش پایین پرید و شیلا را نیز پیاده کرد و گفت :

- باهام حرف بزن شیلا چی تغییر کرده ؟

شیلا گفت :

- خیلی چیزا سرورم .

- نمی فهمم .

- فهمیدنش کار ساده ایه قربان . شما نزدیک یک ساله که نیستین و من همون مقداره که به عنوان گروگان توی قصرم . انتطار ندارین که همه چیز عادی باشه ؟

- نه اما دست کم تو ...

- ما برای سه هفته همدیگرو میشناختیم آیدن .

- و توی اون سه هفته .. در بدترین شرایط من ... شیلا تو موندی .. تو جنگیدی ... ایستادی ... بر خلاف همه افرادی که اطرافم جمع شدن تو بدون چشم داشت و بدون این که نفعی ببری ...

- آیدن ... خیلی چیزا عوض شده ... بهتره هر دومون باهاش کنار بیایم .

- نگو مزخرفاتی که آگوستا تحویلم داده درسته .

شیلا با اندک درنگی پاسخ داد :

romangram.com | @romangram_com