#درنده_ولارینال_پارت_277


- جوابش منفیه . نیازی نیست ملاقاتش کنین . این روشش برای فرار از جنگه .

آیدن نامه را بشت و گفت :

- آدریان فرار نمی کنه بریان . من میشناسمش . برای مردمش می جنگه . اون حتی غرورش رو زیر پا گذاشته و پیشنهاد مذاکره داده .

بریان پاسخ داد :

- میشناسیش اما نه به اندازه من .

آیدن گفت :

- من می خوام ببینمش . این چیزیه که واقعا الان می خوام .

بریان هشدار داد :

- که درباره هدفت سست بشی ؟ که خام حرفاش بشی ؟ که تسلیم جادو کلماتش بشی ؟

آیدن با لحن محکمی پاسخ داد :

- من می دونم چی می خوام بریان ... می دونم دارم چی کار می کنم .

سپس بی آنکه چیزی بشنود از کنار آنها دور شد و نزدیک جوی آب رفت . پیک با دیدن او دستپاچه شد و از جا برخاست . صورتش هنوز خیس بود . تعظیم کرد . آثار تحیر در چهره اش کاملا نمایان بود . شاید باور نمی کرد کسی که مدعی پادشاهیست کنار جوی آب به دنبال او بیاید . آیدن اما از کریشنا یاد گرفته بود می شود با متفاوت عمل کردن ، تقریبا نیمی از یک هزاره ؛ در صلح و آرامش حکومت کرد . رو به پیک گفت :

- به شاه آدریان بگو . با پیشنهادش موافقم .

پیک دوباره تعظیم کرد و با نهایت سرعت از کنار آیدن دور شد . شاید ملاقات با آدریان تنها دستور و تنها تصمیمی بود که بدون تردید گرفته بود . بیش از هر چیز دیگری نیاز به این داشت که آدریان را ببیند . بیشتر از همه نیاز داشت تا با او هم کلام شود . باید به چشم می دید با چه کسی می جنگد با مرد جوان افسرده ای که سالها قبل ملاقات کرده بود یا با پادشاهی او را هفت سال در زندان نگه داشته بود . با دوستی که پاسخ همه دغدغه هایش در نو جوانی شده بود یا با حریفش در میدان مبارزه سی سالگی . هنوز به شب نکشید دروازه قصر باز و آدریان با بدرقه لشگرش از آن خارج شد . آیدن از همین دور می توانست او و چهار همراهش را ببیند . تشخیص چهار تن دیگر از این فاصله دشوار بود . آیدن از تپه برگشت و نیم نگاهی به چهره در هم رفته بریان انداخت . ریهلا _ پیک مخصوص بریان _ نیز درست کنارش ایستاده و با او مناظره می کرد . بریان هم مصرانه به زبان بیگانه ای با او سخن می گفت . آیدن راهش را کج کرد . چهره اندوهگین ملیساندرا را دید که یک پرنده به سمت سالاریال می فرستد . ظاهرا هنوز هم از این شاهزاده سالاریالی خلاص نشده بود . آیسار و الویس و رز هم در حالی که لبخند به لب داشتند حرف هایی با چاشنی طنز رد و بدل می کردند و سعی داشتند روهان را وارد بحث کنند . روهان اما تمایل چندانی به صحبت نداشت . گویی چیزی آزارش می داد . الویس با تمسخر گفت :

- بسه دیگه روهان . این همه ترش رویی فقط به خاطر یه دختر ؟


romangram.com | @romangram_com