#درنده_ولارینال_پارت_275
- این فقط یه ترفند بازی با احساسات عموم بود ... متوجه نشدی ؟ اون می خواد برای مذاکره صلح با آیدن ملاقات کنه .. دنبال این بود که بیشتر از این شورش نشه . حالا تا یه مدت مردم حرفاش رو تکرار می کنن و هدفمند به جنگ نگاه می کنن ... من به شرافتتون ایمان دارم ... برای شما می جنگم .. تا آخرین قطره خون .
پادریک با عصبانیت گفت :
- تو هیچ وقت عوض نمی شی ؟
- تو هم همینطور پادریک ... می دونی نکته ای که نمی بینیش چیه ؟ اون یه نامیراست ... کشتنش به همین سادگی ها نیست .
آلنا از پله ها پایین رفت و پادریک را با افکار درهمش تنها گذاشت .
* * *
پیروزی های پی در پی در مبارزات شهری امید را در دل همه زنده کرده بود اما برای آیدن پیشرویشان در سطح شهر چندان شادی آور نبود . به طور کلی احساس خوبی به جنگ نداشت . فکر دیدن دوباره آدریان آن هم در میدان جنگ و در جبهه مقابل مضطربش می کرد . از میان سربازانش گذشت تا خود را به بریان برساند . بریان روی تپه مشرف به قصر ایستاده و به همراه آیسار نقشه حمله و آرایش سربازان را بررسی می کرد . با دیدن آیدن هر دو تعظیم کردند . آیدن پرسید :
- نتیجه چی شد ؟
بریان پاسخ داد :
- همونطور که توی چادر فرماندهی گفتم . بهترین روش پیشروی کمانداراس . بعد اون هم پیاده نظام . ورود به قصر هم توسط سواره ها انجام میشه .
آیدن نگاهی به استحکامات قصر انداخت و گفت :
- به نظر عاقلانه میاد .
بریان هنوز حرفی نزده بود که پیکی با تمام سرعت به آنها نزدیک شد . آیسار یک قدم به جلو برداشت . پیک نامه ای به دست آیسار داد و گفت :
- برای ولیعهده .
آیسار اخم کرد و تصحیح کرد :
romangram.com | @romangram_com