#درنده_ولارینال_پارت_273


آلنا فریاد کشید :

- چشمات رو باز کن پادریک . ما پشت دیوار قصر ایستادیم . چه تضمینی هست که دستور تسلیم دژ و دروازه قصر هم صادر نشه ؟ نقشه ؟ کدوم نقشه قهرمانانه ای با عقب نشینی جواب می ده ؟

صدای فریاد آلنا اما میان فریاد های اعتراض آمیز جمعیت گم شد و ناگهان طنین صدای آدریان همه را خاموش کرد . آلنا و پادریک چشم چرخاندند . بالای کوتاه ترین کنگره قصر آدریان در زره با شکوه و در حالی که تاج طلایی بی نظیری به سر داشت ، ایستاده بود . ملکه رزالین نیز درست شانه به شانه اش به جمعیت نگاه می کرد . سیاه پوش همیشه همراه پادشاه نیز اندکی دور تر به دیوار تکیه کرده بود . باد سوزناک موهای لخت آدریان که روی پیشانیش ریخته بود را در هم ریخت و دانه های درشت برف روی شانه اش می نشست . سکوتی سنگین بر جمعیت حاکم شد . تنها صدای هوهوی باد و پیچشش میاد راه روهای ازاد و کنگره های قصر به گوش می رسید . آدریان با صدایی محکم و پر طنین گفت :

- صدای من به همه می رسه ؟

سکوت جمعیت نشکست . آدریان ادامه داد :

- ترجیح می دوم اینطور برداشت کنم که صدام رو می شنوین . من امروز یاد گرفتم ... توقع زیادی نداشته باشم . اصلا عاقالانه نبود اگه فکر می کردم مردمم به من اعتماد دارن . شما واقعا تصور می کنین جون مردمم برام اهمیتی نداره ؟ فکر می کنین افرادم رو بی جهت به دهن مرگ می فرستم ؟ فکر می کنین من اینقدر احمقم ؟

زمزمه ریزی میان جمعیت به راه افتاد اما طنین صدای آدریان آن را در نطفه خفه کرد :

- اگه اینطوره چرا چند سال قبل پشت پرچم من ایستادین . چرا من رو برای پیش برد هدفتون انتخاب کردین ؟

صدایی از میان جمعیت به گوش رسید :

- شما منتخب بودین و خواهید بود .

آدریان اخم کرد :

- ازتون شعار نخواستم ... ولارینال به شعار های شما نیازی نداره . لازمه که به من اعتماد کنین . ولارینال به شمشیر های داغ دستاتون نیاز داره تا به این زمستون سرد فائق بشه . اتحادتون رو سر چی از دست دادین ؟ گذشتتون ؟ در حالی که می بینین آینده شما و بچه هاتون داره به فنا می ره . به گذشته و اجدادتون افتخار می کنین در حالی که چیزی برای افتخار آیندگانتون باقی نمی ذارین . چطور نمی تونین ببینین ؟ ما پیروز این جنگیم و رمزش اعتماده ... و رمز شکست محقرانه ، تردید ... پس اگه می خواین تو تاریخ ثبت بشین به عنوان تحقیر آمیز ترین شکست ... شک کنین .

جمعیت باز هم در سکوتی شرمگنانه غرق شد . آدریان پس از ادکی درنگ ادامه داد :

- من بهتون اعتماد دارم . به شمشیرتون ... به افکارتون ... من به شرافتتون ایمان دارم . ایمان من رو ... اعتقادات من رو ... اعتماد من رو .. نشکنین ... من تا پای مرگ به خاطر شما می جنگم ... تا آخرین قطره خونم .

چند نفر با صدای بلندی گفتند :


romangram.com | @romangram_com