#درنده_ولارینال_پارت_270
- سرورم ... ازتون می خوام پشت من بنشینین .
آیدن اخم کرد :
- نه راد ... تو یه سانتوری .. من این توهین رو نمی کنم .. نه جلوی هم نوعات .
راد لبخند زد و گفت :
- قربان ... اونا کنار من موندن ... اون سنت ها و باور های قدیمی فقط دست و پا گیره سرورم . چه افتخاری بالاتر از محافظت از یه پادشاه بر حق ؟
- اما این ...
- قربان .. من درباره هویتتون می دونم .. وقتی کنارتون باشم .. نمی ذارم کسی رو بکشین .. اونوقت زندگی براتون از این دشوار تر نمی شه .
- راد ؟! تو ...
- قربان ... هیچ وقت روزی که ملاقاتتون کردم رو فراموش نمی کنم . من می دونم شما از هویت امروزتون بیزارین ... نباید از اینی که هست بد تر بشه .
- تو یکی ار بهترین افراد منی .
آیدن از اسبش پیاده شد و پشت راد نشست . احساس امنیت ناگهان به همه قلبش تزریق شد . نگاهی به سپاهش انداخت و دستش را به نشانه حرکت تکان داد . دروازه شهر را برایشان گشوده بودند و دژها با نزدیک شدنشان شیپور سلطنتی نواختند و با ورودشان به شهر شیپور پیروزی . احساس عجیبی در دل آیدن شروع به جوشش کرد . احساس رضایت توام با ترس . بدن راد از اسب های برایت هم بلند تر بود و آیدن می توانست مشرف بر بیشتر لشکر باشد . الویس به او نزدیک شد و گفت :
- حالت خوبه آیدن .
آیدن به زحمت لبخند زد :
- می تونم از پسش بر بیام ... مطمئنم .
* * *
هیچ کس باور نمی کرد آیدن بتواند لشگری به بزرگی این داشته باشد . در اولین برخورد دو جبهه ، نبرد خونینی در شهر اتفاق افتاد . آلنا فرماندهی لشگر پشتیبان را بر عهده گرفته بود و با تحیر به اجسادی که پشت سر هم از هر دو لشگر روی زمین نقش می بست ، نگاه می کرد . آلنا با جنگ بیگانه نبود . از دیدن خونریزی و مرگ هم ابایی نداشت . تنها چیزی که او را متحیر می ساخت ، جانفشانی هر دو لشگر در آن سوز و سرما و برف بود . لشگر آیدن هجومی حرکت می کرد و می جنگید اما مردم پایتخت با تردید و مردم غربی تدافعی مبارزه می کردند . به وضوح همه منتظر معجزه ای بودند که از شکست حتمی نجاتشان دهد . معجزه ای که آدریان به خاطرش جنگ را به داخل شهر کشانده بود . وقتی صدای شیپور عقب نشینی شنیده شد ناگهان لشگر به سستی گرایید . فریادهای معترضانه و تند حتی از لشگریان غربی هم به گوش می رسید . آلنا با تحیر نامه کوتاه با مهر آدریان را خواند و گفت :
romangram.com | @romangram_com