#در_تمنای_توام_پارت_198
گرمی ب*و*سه ی آلما خون را به رگ های نکیسا دواند.دستش را دور کمر آلما حلقه کرد او را به خود فشرد و گفت:
-حالم بده ها، وسوسه ام نکن.
آلما خندید و گفت:تا چند دقیقه ی پیش که حالت خوب بود؟
نکیسا خندید و گفت:حالا فک می کنم حالم بده بهتره ازم فاصله بگیری.
آلما به دست های حلقه شده ی نکیسا اشاره کرد و گفت:اینجوری ازت فاصله بگیرم؟
نکیسا او را بیشتر به خود فشرد و گفت:حرفمو پس می گیرم.
آلما با صدای بلندی خندید که در با شتاب باز شد و کیان در چهارپوب ایستاد.با دیدن حالت آن دو گفت:
-خجالت نمی کشین جلو پسر مجرد از این کارا؟ شاید منم دلم خواست!
نکیسا با اخمی تصنعی گفت:برو بیرون بچه، خلوتمونو بهم زدی.
کیان با لبخند گفت:انگار بوی عروسی میاد.منم که دلم لک زده برای یه عروسی توپ!
آلما خندید و گفت:پس همین الان بدون که کلی کار رو سرت ریخته...زود رسیدی؟
کیان دست روی پشم نهاد و گفت:من مخلص جفتتون هستم،برج بودم.
رو به نکیسا گفت:مواظبش باشیا، باز نبینم اشکشو در آوردیا...
نکیسا سرش را تکان داد و گفت:هستم.
آلما پرسید:نگهبانه خیلی گیره، چطوری اومدی داخل؟
-یواشکی،نگاش که چرخید اومدم داخل!
کیان چشمکی به هر دو زد و از اتاق بیرون رفت.نکیسا نگاهش را به آلمایش دوخت و گفت:
-میمیرم اگه این فرشته چشماش بارونی بشه.
نمی دانست چه شد؟ خودش بود با این همه جسارت؟! ذهنش خالی شد فقط آن لحظه تمنایش را داشت.تمنای نکیسای مغرورش که حالا عاشقانه فقط او را
می خواست.وقتی به خود آمد که لب هایش گرمی لب های او را می دزدید.خاص، پراز عشق، پر از خواستن!
دل که می رود خواستن می شود دنیایت
و می روی به اوج، به نظارگری لطف عشق، آن جا که شکوه و زیبایی عشق است و نگاه بی پروایی عاشق!
تمام شد حصار نفرت و نخواستن ها!
تمام شد گول زدن های دروغین!
تمام شد ه*و*س و شد عشق!
دنیا زیبا شد و ب*و*سه ها فلک زده و فلک رفته معنا یافت!
وقتی از او جدا شد صورتش از خجالت سرخ شده بود.رویش نمی شد حتی نگاهش کند.نکیسا اما فقط با لبخند نگاهش کرد.آرام زمزمه گفت:
-تمنای همو داشتیم تو تمام این سال ها اما نفهمدیم.
آلما سرش را بالا گرفت به چشمان عسلی مردی که همه ی وجودش شده بود نگاه کرد و کلیشه ایی ترین جمله ی دنیا را گفت:
romangram.com | @romangram_com