#در_تمنای_توام_پارت_194


آلما داشت به طرف آشپزخانه می رفت که صدای گوشی متوقفش کرد.بیتا گوشی را روی میز برداشت و متعجب گفت:سام پورکرمیه!

آلما به سوی گوشیش هجوم برد.آن را از دست بیتا گرفت و فورا دکمه ی اتصال را زد.صدای سام خسته و نگران در گوشیش پیچید:الو خانم شکیبی؟

آلما بی اراده با صدایی لرزان گفت:بله، سلام آقای پورکرمی خوب هستین؟

-ممنون خانم شکیبی ببخشین مزاحم شدم.امیدوارم حرفم نگرانتون نکنه.

-چی شده؟ دلواپسم کردین.

-نگران نشین.اتفاق خاصی نیفتاده.فقط برای نامزدتون سرگرد صالحی یه مشکلی پیش اومده.

آلما بدون آنکه متعجب از رابطه ی سام و نکیسا شود.با نگرانی مضاعی گفت:

-آقای پورکرمی چرا حرفمو می پیچونین برای نکیسا چه اتفاقی افتاده؟

صدای سام که نفس عمیقی کشید را شنید.به آرامی گفت:تیر خورده..اما الان حالش خوبه.

آلما با وحشت جیغ کشید و گفت:الان کجاس؟

-آروم باشین خانم شکیبی من که گفتم حالشون خوبه.

آلما با عصبانیت گفت:لطفا بگین کدوم بیمارستانه.لازم نیست شما بگین حالش چطوره؟

می دانست تند رفته اما آن لحظه هیچ چیز را نمی فهمید غیر از اینکه با چشمان خودش می دید که نکیسا سالم است.سام با دلخوری گفت:

-آوردیمش شهدای خلیج فارس!

-ممنونم آقای پورکرمی الان خودمو می رسونم.

-باشه منتظرتونم.

تماس که قطع شد بیتا پرسید:چی شده آلما؟

آلما همانطور که با عجله به سوی اتاقش می رفت گفت:از اول همش دلم شور می زد.می دونستم قراره یه اتفاقی بیفته....نکیسا تیر خورده بیمارستانه.

بیتا جیغ خفه ایی کشید و گفت:زود حاضر شو منم میام.الان زنگ می زنم روزبه ببینم قضیه چیه؟

آلما با سرعتی که برای خودش هم عجیب بود به اتاقش رفت و لباس پوشید بیتا هم همان موقع به روزبه تلفنی حرف زد و ماجرا را پرسید.آلما که از اتاقش بیرون

آمد بیتا گفت:سویچو بده.

آلما سویچ را به سویش پرت کرد.بیتا آن را در هوا قاپید و به سرعت به سوی ماشین درون پارکینگ رفت.آلما هم ریموت در را برداشت و از ساختمان بیرون رفت.

ریموت را زد و در باز شد.بیتا از در که بیرون رفت آلما به سرعت سوار شد و ریموت را زد.در پشت سرشان بسته شد.

نابود می کند نگرانی معشوق، اگر دلشوره دوش از سر نرود و اتفاق های شوم زم*س*تانی پیکر کُشان شود!

آلما با نگرانی گفت:روزبه چی گفت؟

بیتا با لحنی که سعی داشت آرامش بخش باشد گفت:تیر به پهلوش خورده، تازه عملش کردن.خداروشکر حالش خوبه.

آلما زیر لب زمزمه کرد:تا نبینمش اصلا خیالم راحت نمی شه.

بیتا گفت:روزبه گفت جای نگرانی نیست.خیلیم سرحاله.

آلما سرش را تکان داد و سکوت کرد.بلاخره دلشوره اش جواب داد.از همین می ترسید.نکیسایش، مرد مغرورش روی تخت بیمارستان بود.چقدر گفت نرو.

romangram.com | @romangram_com