#در_تعقیب_شیطان_پارت_196


49 تا خونه ی بزرگ بود و توی هر کدوم از این خونه ها یک نفر در حال تمرکز بود. هر هفت خونه به یک رنگ طبقه بندی شده بود سیاه، قرمز، نارنجی، خاکستری، زرد پررنگ ،بنفش تیره، آبی نفتی.هر هفت تا خونه به رنگ سیاه هر هفتا خونه به رنگ قرمز و به همین ترتیب طبقه بندی شده بود. و از اونجایی که هفت منبع انرژی در حال ارسال نیرو به گور بودند پس نتیجه می گیرم که هر هفت نفر که یک گروه رو تشکیل میدن دارن به یک درخت انرژی ارسال می کنند هر هفت نفر یک منبع انرژی محسوب می شد. کارمون در اومده بود. به عبارت دیگه باید برای نابودی هر کددوم ازمنابع ارسال باید هفت نفر و نابود می کردیم. در کل باید 49 عملیات ترور ظرف 11 ماه انجام میدادیم. کارخیلی مشکلی بود بدون شک این افراد تدابیر شدیدی برای حفاظت از خودشون ترتیب داده بودند آخه هر چی نباشه باید یک سال مدام تمرکز می کردند. چی گیرتون میاد که تا این حد دارین برای احیای ملفیسنت جون می کنید.

با پایان مدت جادو و خشک شدن خون ها اثر جادو ازبین رفت و تصاویرازمقابل چشمام رخت بر بست.

پریسا رو دیدم که کنار درختی نشسته و بازو هاش رو در بغل گرفته.به طرفش رفتم.

- پریسا؟ حالت خوبه؟

- آره اما حس عجیبی دارم؟

- چه حسی؟

- نمی دونم حس می کنم که باید کاری انجام بدم.

آروم با انگشتم کمی به چونش فشار آوردم و سرش رو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد. یک آن ترس عجیبی به وجودم رخنه کرد. چشمای پریسای من تغییر کرده بود مردمک چشماش باریک شده بود مثل چشمای اژدها آره دقیقا مثل چشمای اژدها شده بود. رنگ چشماش زرد بود خیلی وحشتناک شده بود چشماش.

- پریسا؟ منو میشناسی؟

- آره معلومه که میشناسم.

- توی آینه به چشمات یه نگاه بنداز.


romangram.com | @romangram_com