#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_80

- ساحره پلید . خدا آخر و عاقبت ما رو با شما دوتا بخیر کنه

از اون شب حسرت شیرینی ها به دلم موند آخه منه شکمو عاشقشون بودم، نون خامه ای که کیان با بدجنسی دم در یه نگاه به منو یه نگاه به اونا انداخت و تنها یه لبخند خبیث زد .

این حس رو از کیان خیلی خوب می گیرم که خیلی ناخواسته در برابرم سد میزنه اینو زمانی متوجه شدم که طلا خانم یا به قول خودشون دختر خاله خواست سر صحبت رو باهاش باز کنه . کیان به همون اندازه خشک بود به همون اندازه اخمو ، طلبکار و گنده گو . طلا خیلی مهربون بود و این چیزی بود که ازش انتظار می رفت . اون ناز و کشدار حرف زدنش وقتی داشت دونه به دونه سلول های عصبی منو می جوید کیان خیلی بی تفاوت جوابش داد . طلا خیلی دلبرانه پرسید " برنامه ات برا عید امسال چیه " کیان هم خیلی بی ملاحظه جواب داد " مسلما با شما برنامه ندارم " طلا هم مث من دلخور نشد خنده از ته دلش اینو بروز میداد و تنها گفت " مثل هر سال ؟ " از این جا یاد گرفتم که کیان کلا با هم جنس من سازگاری نداره و گرنه طلا کسی نیست که نشه نخوایش و حالا اینجا یه پرانتز باز میکنم که دو گزینه داره 1 یا خودش کسی رو دوست داره دوم این که آقا شکست عشقی خورده و دل خوشی نسبت به هم گروه ها و رده های من نداره . حالا کدوم باشه خدا داند .

و اما برنامه عید، بعد اون همه کنجکاوی و به زمین و زمان زدن رسید به حرف ساده کیانا " کیان با آرش میرن کیش ، ما هم میریم شمال پیش مادرجونم "

یه زمان هایی حس حسادت به این آرش بد جور ته دلم رو به بازی می گرفت . پیش از حد به کیان نزدیک بود ، وقتایی که با اون بود خنده از رو لباش نمی افتاد دستای مردونشون خیلی محکم تو هم گره می خورد . من دوست داشتم این استحکام دستا پشتوانه یک زن باشه و خیلی خودخواهانه برای خودم آرزو مند بودم . همه ی این نا ملایمات رو به یه جمله سرکوب میکردم " هر پسری یه رفبق فابریک داره " مثل بهرام خودمون با همه انزوایی که در پیش گرفته بود زمانی که با حسین باشه بی دغدغه میخنده شاده حتی شاید بدون فکر .

سوپرایز امسال بابا برای مامان مینو یه سفرِ چند روزه به شیراز برای دیدن مهر بانو بود .پیر زنی که روزمرگی ها و گرفتاری ها نذاشته بود دو سالی بهش سر بزنیم .همون زنی که بیماری قلبیش اونو نرسیده به جنوب کشور نگه داشته بود . یه پیرزن خوش بو با کلی تعرف های دلنشین ، با اون سماور دست به کمرش که هیچ وقت چایش مونده نمیشه یا اون گیس های باریکش که نشون میده خیلی زمان از بدو تولدش گذشته .

بابا رو دوست دارم با این سوپرایز ، مامان زیادی خوشحاله ، کلی انرژی داره برای تخیله ، نمیدونه از کجا جمع کنه یا چی بخره سوغاتی ببره . این خوشحالی با همراهی شهرام افزون تر میشه ولی نه برا من که دل خوشی از صدیقه ندارم . می دونید که این یه واکنش طبیعیه که کسی که عزیزان شما رو عذاب میده شما ناخواسته نمی تونید اونو دوست داشته باشید .

تنها دو روز از عید گذشته همگی جلوی ورودی پاکینگ رو به روی هم . داریم از هم جدا میشیم البته برای چند روزی .میدونم دلتنگ میشم برای خنده های نمکی کیانا برای اون چالای عمیقو قشنگش برای کم محلی های کیان برای اون تو بدو من بدوهاش ، اون با همه بی علاقگی برای لجبازی با من زمان میزاره از خودش کار میکشه مغزش رو به کار می ندازه و حتی دلتنگ " دخترِ گلم " گفتن های خاله ساجده . خیلی وقت بود که من حتی همین حس های کوچیک و پیش افتاده رو نداشتم خیلی وقت بود پچ پچ های دخترونه نداشتم یا حتی یه رفت و آمد درست و حسابی و دلنشین که دلت نمیخواد برگردی خونت .

با اومدن خاله ساجده به مجتمع ما زندگی منم دچار تحولات چشم گیری شد دوستی با کیانا برام غنیمت شده ، عطش خواستن و داشتن کیان در کنار کیانا دلچسبه . خوشحالم زندگی یکنواخت و روتین ام داره بالا و پایین میشه ، داره منو ، صبرم رو اراده ام رو توانم رو به چالش می کشه . چقد خوبه خواستن کسی چقدر میتونه تو رو قوی کنه آماده کنه برای روزای سخت پیش روت حالا میفهمم چرا بعضی ها دوست دارن با عشق ازدواج کنن چرا که قدرت رویاروی با مشکلات رو تو دوران علاقشون بهم پاس می کنن حالا دارم درک میکنم منم دلم یه ازدواج با عشق یا حداقل دوست داشتن میخواد چیزی که تا قبل از اومدن کیان بهش فکرم نمیکردم . چه خوبه این تجربه های ناخوشایند ولی داد میزن روز به روز نزدیک شدن به خواسته ام .

مردی که ازش خوشم میاد ساک دستی کوچیکی دستش داره نگاه منتظرش بین در ورودی پارکینگ و مجنمع در گردشه چه گردش نچسبی . نگاهش مدام به ساعت صفحه درشت بند چرمیشه . این عجله برای رفتن رو دوست ندارم چرا نمیتونه با خانوادش بره ؟ اینم دوست ندارم . از دو شب پیش تمام سن های ( محل اجرای نمایش ) موجود رو حدس زدم باز فلش بک زدم بارها لوکیشن رو پیش بینی کردم ولی بازم بی فایده بود من اصلا فیلم نامه نویس خوبی نبودم . این بی خبری از جو مسافرتشون روی نرون های مغزم پا میذاشت من فقط می خواستم بیشتر بدونم . و همین دونستن منو کشید سمت کیانا

romangram.com | @romangram_com