#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_528
ترس یه جایی پشت سرم منو می کشه سمت خودش نه ... نه صبر کن ببینم انگار یه چیزایی بلدم ، نگاش ... نگاش رنگ تعجب داره
از سردی نگام یا از ترس عقب کشیدنم ؟
بودن با کیان تو یه اتاقک کوچیک و خفه با این بوی پراکنده خوب اطرافش ؟ بوی خوب ؟ ای خدا این آخرین کاریه که از من بر میاد
من شش هفته پیش همه شجاعتم رو در برابر این مرد از دست دادم
فرصتی نیس در اتاقک نا امید از مسافر روی هم می افته میره بالا و من هنوز سر جام میخ شدم
کی دوباره اتاقک پر شده از بوی کیان جلوم باز میشه ؟ می خیلی خوب یادمه دکمه رو دوباره برای ایستادنش تو طبقه سوم
فشار ندادم یعنی حسش رو نداشتم ، هشدار ندادم که میخوام سوار شم ، کی از طبقه چهارم می دونست یکی از طبقه سوم
منتظر ایستاده ؟ کیان تنها مسافر وقت اتاقک بود . تو چند ثانیه ای که برام همانند دقیقه ها کند و آروم گذشت وقتی تو اتاقک بودم
خودم رو شکنجه دادم حلق آویز حرفاش کردم تا نفس نکشم شک نداشتم بوش بهم بخوره تمام اون شش هفته تلاش به باد میره
تا در آسانسور تو همکف باز شد همراه با پریدنم به بیرون نفس حبس شدم ُ با فشار می دم بیرون . این چه کاری بود که من کردم ؟
romangram.com | @romangram_com