#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_474
دره محکم بهم خوردهُ پرش بی اراده شونه های من ، گفت و از در زد بیرون گفت و اشک من از چشمم زد بیرون ،
اون لعنتی که زیر لب می گفت مخاطبش مشخص نبود ولی میشد این فرضیه رو در مورد من بکار برد ، از چی خسته بود ؟
چرا فهمیدن من اینقدر عصبیش کرده بود ؟ برای بردن چی اومده بود که الان باز دست خالی برگشت ؟ انگار مامور بود و معذور
که بیاد بگه بشکونه بره ، چی میشد اگه این علاقه سر جاش می نشس ؟ ای خدا جون به چی فکر کنم ؟ به دوست داشتن یه طرفم ؟
یا به بیماری کیان ؟ یا به نخواستنش ؟ بهتره الان به هیچی فکر نکنم برم تو اتاقم روی تختم دراز بکشم چشمامو ببندم و این روز و شب
طولانی رو تموم کنم آره این بهترین گزینه است ولی تا ساعت یک شب که برنگشت اسیر بهار خواب شدم
اسیر اون افکار مسموم اون عقلی که ازم می خواست عقب نشینی کنم و دلی که ازم می خواست همراه با نجات خودم از این برزخ
کیان رو هم بیرون بکشم . چرا خدا وقتی بدن رو با این همه پیچیدگی رمز و راز بودنش رو آفرید اختیار قلب رو هم به دست مغز نداد ؟
کل یه هیکل 50کیلویی از اون مویرگ به اون باریکی اون پاها و دست های بزرگی از یه مغز نخودی فرمان می گیرن اجرا می کنن
الا این دل صاب مرده ، لامصب خیلی سرخود شده داره هر کاری که دلش بخواد میکنه اصلا انگاری از اول کارش گوش دادن نبوده
romangram.com | @romangram_com