#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_428

محوطه مجتمع خواست

بی حس و حال بودم بعد از اون حرف کیان . " مار از پونه بدش میاد دره لونه اش سبز میشه " حرفی که ناخواسته وقتی با

خانم زاهد روزگار سلام و علیک می کردم شنیدم ، دلم هیچی نمیخواست فقط و فقط

اتاقم تختم اون ملحفه نازک ، حال و هوای شروع پاییز بدی حالم رو بیشتر سوق می داد به جلو شیطنت های بهرامن روی اعصابم بود

نجلا زن داداش خوبم که یه هفته بعد از اون ماجرا به عقد دوباره داداشم در اومد کنارمه تنهام نمیزاره دلداری میده پند و اندرز تو کارش نیس

ولی تنهام هم نمیزاره درست که علی الحساب تو اتاق بغلی من تو اتاق برادرم زندگی می کنه ولی فاصله اش رو خوب حفظ می کنه

نیش و کنایه صدیقه رو نداره " یا خودش میاد یا نامه اش یا جعبه خامه اش " تجسس تو کارش نیس درست بلعکس صدیقه منفور مارموز

وای وای میدونم شما هم دوست ندارید از اون بازپرسی نا تمامش به دلیل حضور بهرامن و نجلا بگم ولی این زن داداش اولی خیلی

صبورانه و مهربون جواب اون همه فضولی رو میده تا بتونن کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشن .

کیانا تلفنی گفت میخواد منو ببینه اونم پایین بدون حضور کسی . دوست نداشتم برم ولی اجبار پشت خواهشش نذاشت بی اهمیت رد شم

romangram.com | @romangram_com