#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_398

با یه زبون بیگانه بود اما عشق و وابستگی داخلش موج میزد بهرامن اون بهرام کوچیک شده اصلا تسلطی روی زبان فارسی نداره

و تو بروز احساسش به این زبون لنگ می زد این پسر مو مشکی ریزه میزه با نمک به قدری با پدرش دل آشنا بود که به آنی به پیشنهاد مادرش

مبنی بر موندنش پیش پدرش نه نگفت هیچ ترس و دلواپسی برای تنها بودن با باباش نداشت اونقدری عطش داشتن پدرو داشت که

هیچ شکی برای موندن نداشت و همه رو مدیون زنی بودیم که پدرش رو خیلی خوش چهره براش مجسم کرده بود

و الان درست وسط تخت همون پدر داره خمیازه می کشه که نشون از روز پر ماجراش داشته .

به بهرام فکر می کنم حالت خنثی ش رو اعصابه نه میخواد نه نمیخواد میدونم این پیشنهاد موندن هم برای سوزوندن نجلای بیچاره بود

و به هیچ وجه فکرش رو نمی کرد مورد استقبال هم قرار بگیره اینو بین حرفاش به مامان گفت حرفای که بعد از رفتن نجلا با هم رد و بدل کردن

مامان با اون همه استقامتش با وجود بهرامن عقب نشینی کرده بود معتقد بود این پسر بچه با مزه باید پدر داشته باشه

بابا گفته بود اون نیاز به هر دوی اونا داره و اینجا بود که همگی ساکت شدن آرشام با گفتن " عمویی خوش اومدی " خودش رو از جمع کشیده بود

وای خدا حالا فردا یکی باید برای صدیقه خانم لوکیشن بچینه تا از ماجرا عقب نیفته

romangram.com | @romangram_com