#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_349
دنبال ماشین برم تا معطل نشده . یا علی
اون پلاستیک سیاه رنگ بد بو رو می زاره رو میز پایین تخت و میره تا به بهرام برسه . یه سرک کوچولو منو متوجه آبمیوه های خنک درونش میکنه
یه کمپوت اناناس داره چشمک می زنه
- پایه ای یه کمپوت با هم بزنیم بر بدن ؟
لبخندش درد داره . سرش تقبل میکنه جواب دادن رو . دارم ور میرم با اون در سمج شده به قوطی که سوالش منو متوجه خودش می کنه
- چرا اینجا موندی ؟ درستش این بود بدون اهمیت به من با برادرت بری . ازم متنفر نیستی ؟ تو همیشه بهرام رو یه جور خاص دوست داشتی
- هنوزم دارم . تو رو هم دوست دارم همیشه داشتم از همون روزی که همسایه ما شدین ...
- حتی بعد از اون اشتباه بزرگم ؟ بعد از این که بدترین زخم رو به داداشت زدم ؟
- تو دوستش داری داشتی خواهی داشت طبیعی میشه کسی رو که داداشم رو دوست داشته باشه برای منم خاص بشه
romangram.com | @romangram_com