#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_292

نمیدونم و ندیدم چی شد تنها خدا رو شاکرم که چند روز گذشت سخت گذشت اما گذشت . مرحمی نشد اما صبر ، صبر جانشین اون انقلاب شد .

یه سوال بزرگ تو افکارم بال بال می زنه " الان رو به روی این ورودی کی قراره درو به روم باز کنه ؟ " بد ترین گزینه پیش رو

دیدنش تو این شرایط بدترین اتفاقِ ممکنه ، رنگ بندی زشت لباسش تو چشمم میزنه .

- صدیقه جان اینم دلارام جون ،آقا آرشامم رفت به کارای ترخیص خاله برسه گفت تا یه ساعت دیگه بر می گردن

کاری داشتی زنگ بزن . آرام جون میخوای پیشت بمونم ؟

وقتنی تنم به مبل راحتی می رسه بدنم خستگی فریاد میزنه ، ناله میکنن اون مهر های کمرم به سبب اون صندلی های سفت و سُر آهنی

هجوم میاره همه اون خستگی و آشفتگی اون درموندگی گم شده لا به لای ترس های ذهنم

- تا همین جا هم ممنون . برو استراحت کن خسته شدی

کیان کنار در ایستاده داخل نیومده و من حتی نمیتونم به احساسم اهمیتی بدم

، صدام و لحنم چه هماهنگ سرد و خشک شدن

romangram.com | @romangram_com