#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_233
با اون هولی که برای نرسیدن به ورود کیان دارم خودم رو جمع می کنم
- ممنون خاله جون مامان منتظرمه ، برم بهتره تنهاست .
در خودم می بینم اصلا توان رویاروئی با کیان رو اونم زیر این نگاهِ برنده خاله ندارم ، می ترسم نگاه کنترل نشدم بگه چه خبره . با یه خدافظی
هول هولکی که حتی صبر نمیکنم کیانا از اتاقش در بیاد سریع از در می زنم بیرون . آسانسور از طبقه سه داره میاد بالا ،
نه نمیشه امروز رو باید از پله ها رفت " طبقه چهارم " قلبم صد و بیست درجه بر میگرده سمتش اما گردن مخفی پشت دیوار راه پله
این اجازه رو به خودش نمیده یعنی بهتره بگم می ترسه . امروز به طرز ناباورانه ای همه چی وهم آلوده .
عطر خوش بوش تو راهرو پخش میشه و این سوال برام بزرگ میشه این چقدر به خودش عطر می زنه که تا این ساعت از روز
ساپورت میکنه اون تن مردونه اش رو ؟ چند ثانیه بعد ... صدای باز و بسته شدن در ... صدا به حد کافی رساست
- سلام مامان . نهار چی داری تلف شدم از گشنگی واحد خاله مینو بوهای خوبی می اومد
romangram.com | @romangram_com