#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_181


- من زیادی سرگرم درس و دانشگاه بودم

- برو بابابزرگ مو قشنگ ( نگام میره سمت ساعت قدیمی دستش که خیلی آروم بین انگشتاش تابش میده و باز یاده نج...) اینا یکیش آرشام خودمون درس میخوند به چه قشنگی مهمونی و برو و بیاش به چه شیکی اونم خیلی مرتب و با برنامه . خدایی قبول داری یا نه ؟

دلش نمیاد اون ساعت قدیمیِ چند بار تعمیر رفته رو روی عسلی کنار تختش بزاره و من همین جور منتظر سرنوشت این ساعتم که این زمان از سپیده باید کجا روی کدوم باند فرود بیاد تا بهرام بتونه آروم بگیره . تنها یادگار دختری که فقط برای یک شب عروس ما بود .

کاش میتونستی قوی باشی نترسی ، باید یاد گرفته باشی هر وقت که بترسی شکست خوردی . داداش خوبم این ترس ها بهت قدرت نمیده رهاشون کن هم این ترس رو هم این ساعت قدیمی رو . وقتی هراس داری وقتی اضطراب داری وقتی بیم داری ، داری همه رو به سمت خودت سوق میدی لطفا خواهشا

فقط رها کن اون روزای سخت رو اون دختر رو و حتی این ساعت رو . اون قدر قوی باش که ناملایمات ازت بترسن از روزی که باهاشون رو به رو میشی

یادم میاد جایی خوندم که گفته " زندگی مسابقه نیست بلکه سفری است که هر قدم از مسیر ان را باید لمس کرد چشید ریسکش را به جان خرید "

عین این جمله رو با ماژیک نارنجی جیغ روی یه برگ A4 براش نوشتم بهترین مکان براش رو روی در کمدش دیدم هر روز می بینه می خونه ولی باز ...

به این فکر میکنم من با دیدن یه ساعت مچی قدیمی مسیر داستانم طرز نوشتارم عوض میشه وای به حال داداش مهربونم .

چطور سر میکنه با این خنجر خورده به قلبش ؟ چطور هر روز رو سپری میکنه با ساعتی که پشت دستاش جا خوش کرده درست در بهترین ساعات عمرش ... شب عروسیش ... شبی که خیلی خوب به یاد دارم چقدر زود سحر شد صداها بالا رفت ، ساعتی که خریدارش با قصاوت قلب تمام از خونمون بیرون شد . اشک ریخت داد زد التماس کرد قسم خورد ولی گوش های داداش کر مادر زاد شد که شد


romangram.com | @romangram_com