#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_175


عادت بدشه اصلا نمیشه تو عصبانیت باهاش حرف زد خیلی سریع با یه برو بابا هولت میده عقب تا از جریان دور بمونی منم می رم عقب تا آقا تشریف ببرن پایین

درست که چیزی طول نکشید تا بعد از رفتن آرشام بقیه هم عزم رفتن کنن ولی کیانی تو همین مدت کم هم زیادی ساکت شد . گوشش پیش طلا بود اما شک ندارم حواسش تو خونه ما دور میزد . یه وقتایی قعر سکوت میشی ولی خودت نمیدونی داری داد می زنی درونت چه خبره هر جا باشی هر زمان که باشه

خیلی قشنگ به گوش می رسه ندایی که می ترسی زبونی بلند بگی اما ... اما خیلی چیزا رو باید زبونی گفت تا بامرگ رو به رو بشن خصوصا اون دلخوری تو چشمات که ریشه از قلبت داره .

همگی رفتن من موندم و مامان برای کمک به خاله برای رو به رو شدن با اون آشپزخونه بمب خورده . خاله با مامان مشغوله ، صدای برخورد اون ظرف هایی سرامیکی زیادی برام دوست داشتنیه اما حواسم پیش کیاناست که ده دقیقه پیش مثلا رفت لباس عوض کنه بیاد ، حق داشت اون لباس و دامن برای کج و راست شدن بین کابینت ها زیادی نامناسب بود .

- خاله اینو بدم کیانا جلدی اومدم

لبخندش میگه مشکلی با رفتنم نداره تا من ساعت رو اوپن مونده کیانا رو به دستش برسونم و من مسیر اتاق کیانا رو خصوصا وقتی باید دو راهی اتاق کیان رو رد کنم خیلی دوست داشتنی می بینم

- قرار بود لباس عروس عوض کنی ؟

از تو بهار خواب نگام میکنه . این چشمای عسلی ش چرا این حالتی شد ؟

- داداشت چه مرگش بود ؟


romangram.com | @romangram_com