#داغدیدگان_پارت_155
-سلام ..
فروغ کمی خجالت کشید ..درست بود که ابولفضل خبط کرده ودر این چند وقت اعصابش را بهم ریخته بود ولی وقتی خودش را جای او میگذاشت کمی به او حق میداد ..بی اختیار مکثی کرد وبه ارامی جواب داد ..
-سلام ..
-میشه باهات حرف بزنم ..؟
فروغِ بی انصاف قاطعانه گفت ..
-نه ..دیگه هم به من زنگ نزنید ..
ولی ابولفضل از پا ننشست ودو دستی به این موقعیت چسبیده بود
-خواهش میکنم به حرفهام گوش بده ..من فکر میکردم با امیرحسین رابطه داری ..فکر میکردم قراره باهاش ازدواج کنی ..
فروغ بازهم مکث کرد ..صدای ابولفضل نمیگذاشت تا دکمه ی قطع تماس را بفشارد ..مخصوصا که توضیح قاطع ابولفضل باعث سستیش شده بود شاید کمی هم حق با ابولفضل بود ..او که به فکرش خطور نمی کرد ابولفضل متوجه ی رابطه ی نیمه پنهایش با امیرحسین شود ..ولی گویا ابولفضل تیز تر از این حرفها بود که فروغ بتواند رابطه ی دوستیش را با امیرحسین مخفی کند ..
چشمهاش را با سرانگشت مالید..روی لبه ی تختش نشست وزمزمه کرد ..
-به فرض هم حرف شما درست باشه ..بازهم توجیهی برای رفتار وتوهین هاتون نیست ..
-من هیچ دفاعی ندارم فروغ ..کاملا حق با تواِ..بعد از یه هفته هم هیچ اصراری برای برگشتنت ندارم ..فقط ؟ فقط ازت میخوام منو ببخشی ..درکم کنی وبدونی هرحرفی که زدم از روی یه حسادت بچه گانه بوده خودت خوب میدونی که من خیلی وقته بهت علاقه دارم ..من رو بفهم ..نمیتونستم ببینم که بعد از چند سال انتظار با کس دیگه ای ازدواج کنی ..
فروغ کم کم عصبی میشد ..
romangram.com | @romangram_com