#داغدیدگان_پارت_142


-بگو گوش میکنم ..

-دیگه اینجا نیا ..

ضربه کاری تر از آنی بود که امیرحسین انتظارش را داشت جوری که لبهایش را در جا بهم دوخت ..

آنجا نیاید ..؟شیوا داشت با متانت ردش میکرد ..؟یا شاید میخواست ازدواج کند وحضور امیرحسین دیگر اضافی بود ..نکند سایه ی سر دیگری جسته ..؟چرا که نه؟ ...شیوا همچنان زیبا بود ..هرچند رنگ پریده ونزار ولی بازهم سر پا بود ..کار هم میکرد ..دستش در جیب خودش میرفت ...یک سوئیت نقلی هم داشت واز همه مهمتر! مطلقه بود ویک لقمه ی چرب ونرم برای بعضی از مردان وپسران بی عاطفه ی این دوره زمانه ...واقعا که کیس مناسبی برای عشق وحال بود ..چه چیزی بهتر از این ..

امیرحسین حس کرد نفس هایش به شماره افتاده .حتی از فکر کردن به همچین موضوعی هم رگ گردنش برجسته میشد وپیشانیش سرخ ..شیوا با دیدن سکوت ممتد امیرحسین سر بلند کرد ولی چهره ی گلگون امیرحسین دستپاچه اش کرد ..ترسید که نکند همین خرده محبت امیرحسین را هم از دست بدهد ..به تندی لب زد ..

-منظورم ..اینه که ..

ولی امیرحسین به قدری اشفته بود که ما بین حرف شیوا پرید ..

-میخوای دوباره ازدواج کنی ..؟

فک شیوا بازماند .ازدواج کند ..؟با که ..؟اصلا همچین حرفی چگونه به مخیله ی امیرحسین خطور کرده بود ...؟

لب هایش را تر کرد ونفسی گرفت ..حتی نمی دانست چگونه به این سوال وبه امیرحسینی که با صورت کبود شده مقابلش نشسته بود جواب دهد ..

-ازدواج کنم ..؟منظورت چیه ..؟

-میخوای دیگه نیام تا راحت باشی ..؟


romangram.com | @romangram_com