#داغدیدگان_پارت_137
فروغ که از عصبانیت کبود شده بود با حرص سبد پیازهای خرد شده را پس زد وبلند شد ..
-یه جوری داری اه وناله میکنی انگار ترشیدم ورو دستت موندم ..نترس منم یه روز شوهر میکنم از شرم خلاص میشی ...
مریم بانو که از شنیدن حرفهای فروغ عصبی شده بود غرید ..
-تو؟! ..از دست تو راحت شم؟؟ ..نه جان من ..بااین اخلاق گندت هیچ خری نمیاد تو رو بگیره ...بمون بیخ ریش خودم ..وقتی پسر به این خوبی رو پروندی دیگه چه توقعی باید داشته باشم؟ ..حقیقت تلخه مادر مثل ته خیار..با این اخلاقت نون خشکی هم نمیگیردت چه برسه به ابولفضل شاه پسر محل
فروغ با اشکهای مخلوط بوی پیاز ودرد دلش به اتاقش وهمان تراس کوچک پناه برد و مریم بانو دل شکسته از حرفهای فروغ خرد کردن باقی پیازها را از سرگرفت ...با خودش گفت اخر سر از دست این دختر دق میکند وجوانمرگ میشود وارزوی دیدن نوه هایش را با خود به گور میبرد
فروغ تا نیمه هایش شب را روی تراس سر کرد ..حتی همان جا هم به خواب رفت دم دمای سپیده با سوز وسرمای دم صبح به اتاقش فرار کرد ..هرچند که ان شب هم ابولفضل به خاطر ناراحتی از رفتار خودش به سراغ پیمان رفته بود وخبر از شب بیرون ماندن فروغ نداشت ..
صبح فردا بود که فروغ از گلو درد وسینه پهلو حتی نتوانست از تخت خوابش بیرون بیاید ..مریم بانو پشیمان از حرفهای تلخ روز گذشته ..اب پرتقال در حلق فروغ ریخت وبه شرکت زنگ زد ومرخصی گرفت ..
ابولفضل شب را کنار پیمان مانده بود وحالا دل نگران حرفهایی که روز قبل با تندی به فروغ زده بود پا به شرکت گذاشت .ولی هرثانیه ودقیقه ای که گذشت فروغ نیامد که نیامد ..
جان ابولفضل به لبش رسید وساعت کاری شروع شد وبازهم فروغ نیامد ..چه شده که فروغ نیامده؟ ..نکند به خاطر حرف دیروزش هنوز شاکیست وواقعا قصد کرده به حرف او عمل کند وبه شعبه ی سه برگردد؟ ..نکند اصلا استعفا دهد ودست او را کوتاه کند ..؟
گوشیش را دراورد وشماره ی فروغ را اورد ..دستش روی صفحه ثابت مانده بود ..زنگ بزند ..؟نزند ..؟حالش را جویا میشد ..؟تندی میکرد وتهدید به اخراجش میکرد ..؟پس چه میکرد تا این دلشوره ی دیوانه کننده دست از سرش بردارد ..؟؟
اخر سر هم گوشی موبایلش را روی میز سراند وبه منشی اش زنگ زد ..منشی با بی خیالی تنها گفت که مادرفروغ زنگ زده ومرخصی گرفته ..
romangram.com | @romangram_com