#داغدیدگان_پارت_135
-چیه مامان؟ ..چرا اینقدر چپ چپ نگاه میکنی ؟چشمهامو از کاسه در اوردی ..
مریم بانو چشم غره ای به فروغ رفت ..عصری که ابولفضل را دیده بود ..ابولفضل سر سنگین با اون احوالپرسی کرده بود حتی اینبار حال فروغ را هم نپرسیده بود ..مریم بانو که همه ی اینها را از چشم فروغ میدید ..با عصبانیت سبد را پس زد وگفت ..
-دوباره به ابولفضل چی گفتی که لب ولوچه اش رو با یه فرغون هم نمیشد جمع کرد ..؟
فروغ هم که یاد رفتار بی ادبانه وان سنگ رویخ کردنش در سال کنفرانس افتاده بود اخمهایش درهم رفت ..
-من چه بدونم مادر من ..سرکار هم با من ..؟!
چشم های مریم بانو درجا گشاد شد ومیان حرف فروغ پرید ..
-سرکار چی ..؟مگه سرکار هم با همید ..؟
-اره ..
نیش مریم بانو شل شد ..عجب پسر زبلی بود این ابولفضل... بالاخره کاری کرد که فروغ همکار خودش شود ..احسنت به این پسر با جَنم .
ولی با یاد اوری برخورد سرد ابولفضل که در حین مودب بودن بسیار سنگین بود ..لب ورچید ...پس این برخودش چه معنایی داشت؟ ..شاید فروغ بازهم در برجکش زده بود.. ؟
بله قطعا همین بود .. والا پسر مردم حق داشت ..خودش نبود خدایش که انجا بود ..فروغ بدجوری میجزاندش ..همه اش بی محلی ..بی اهمیتی ..اه از دست فروغ واین کارهایش ..نمیگذارد یک اب خوش از گلوی این پسر پائین رود ..
هنوز یادش نرفته بود میان ان دل نگرانی هایی که برای فروغ وپیدا کردن کارش داشت چگونه ابولفضل مثل یک فرشته ی نجات به دادشان رسید واین کار بدر بخور ومعقول را به او پیشنهاد داد ..حال فروغ با کارهایش این فرشته را دم به دقیقه میجزاند وحرص میداد ..
با فکر کردن به رفتار فروغ خونش به جوش امد.. درجا بلند شد ووشگانی از بازوی فروغ گرفت ..فروغ چاقو را رها کرد واخ اخ کنان جای وشگان را مالید ..
romangram.com | @romangram_com