#داغدیدگان_پارت_133
-ببخشید من امروز حالم خوش نیست ..شما کارتون رو ادامه بدید تا من یه ابی به دست وصورتم بزنم ..
از سالن که بیرون امد قدم هایش یک راست به سمت اتاق فروغ به راه افتاد ..فروغ بی نوا میان چک چک اشکهایش به دنبال برگه های فکس شرکت ازادی منحوس میگشت ..ولی مگر پیدا میشد ..انگار یک قطره اب شده بود ودر دل زمین فرو رفته بود ..
با گوشه ی استینش اشک چشمش را گرفت وبازهم گشت ..دماغش را بالا کشید وزیر لب به ابولفضل ورفتارش فحش داد وبازهم گشت ..
ودر تمام این حالات ابولفضل از گوشه ی درِ باز اتاق فروغ را نگاه میکرد وزیر لب به خود دشنام میداد ..
نه به ان وقتی که پیش خودش عهد کرده بود خوشبختی فروغ را بخواهد ونه به اینکه هربار میدید به جانش نیش میزد ومثل زهر دروجودش خالی میشد ..
خداوکیلی رسم جوانمردی نبود ..اصلا نبود که اینگونه فروغ را بجزاند ...
فروغ بالاخره ان چند برگه ی خاص را پیدا کرد ..دوسه برگ دستمال کاغذی چنگ زد وفین کرد ..ابولفضل نیم لبخندی زد ..
اشک چشمهایش را هم پاک کرد ..مقنعه اش را صاف کرد وقدم برداشت ابولفضل به سرعت چند قدمی عقب رفت که همزمان در اتاق باز شد .فروغ با دیدن ابولفضل اخمی کرد وبرگه ها را به همراه پوشه ی نارنجی رنگ به سمت ابولفضل گرفت ..
-بفرمائید ..این هم از پرونده ..
ابولفضل تنها پوشه را گرفت ..
فروغ که هنوز دل چرکین بود بی اختیار به حرف امد ..
-اقای موسوی شما با من مشکلی دارید ..؟کار خطایی کردم ..؟
ابولفضل در یک لحظه گفت ..
romangram.com | @romangram_com