#داغدیدگان_پارت_127
نفس گرفت ..
-بله ..حقیت داره ..
امیرحسین بی حال نجوا کرد ..
-همون کسی که خواستگارتون بود ..؟
فروغ یاد ابولفضل افتاد ..بد فکری هم نبود ..حداقل میتوانست دلیل بیاورد عاشق پسر همسایه شده واز زندگی امیرحسین وشیوا بیرون می رفت ..
-بله درسته ..
-پس ..
فروغ مستقیم دیده دوخت در چشمهای امیرحسین ..میخواست انقدر قاطع باشد که امیرحسین فکر او وعلاقه ای که به او پیدا کرده را از سر بیرون کند ..
-اقای پیمانی من تا چند وقت دیگه ازدواج میکنم ..اگه علاقه ای هم در کار بوده بهتره فراموشش کنید ..فکر میکنم تو این شرایط بهتره به شیوا کمک کنید ..
چشم از نگاه ناراحت امیرحسین گرفت وراه افتاد ..وقت رفتن بود وتنها گذاشتن امیرحسین در میان احساسات عجیب وغریبش ..
اما صبح فردا فروغ با یک دل نگرانی تازه مواجه شد ..اول وقت کاری بود که فروغ با ابولفضل رخ به رخ شد ..سلام گفت ولی جوابش ؟؟علیک خشک وجدی ابولفضل بود ..
romangram.com | @romangram_com