#داغدیدگان_پارت_120


این امدن فروغ واقعا عجیب است..ان هم با این لبخند گشاده ...

نگاهش دوباره به لیوان یک بار مصرف چایی افتاد ..برایش چای هم اورده ..چه خبر شده ..؟

فروغ حتی نمیتواند برای لحظه ای کنجکاویش را رها کند وبه سرعت پرسید..

-با شیوا حرف زدید ..؟

اه ..پس همین است ..همان دلیلی که باعث اوردن چای واین لبخند گشاده شده ..وگرنه فروغ کجا واطاق امیرحسین کجا ..؟

-شما شیوا رو از کجا میشناسید ...؟

بی اراده پرسید این سوال را ..ولی واقعا برایش عجیب بود اشنایی فروغ وشیوا

-از روز سالگرد مستانه ..

ابروهای امیرحسین بالا اپرید ..ولی فروغ بی خیال حرفش را ادامه داد ..

-از همون وقت بود که فهمیدم شیوا هر هفته دوشنبه میاد سر خاک ..اون هم به هوای دیدن شما ..ولی جرات جلو اومدن نداره ..مخصوصا که شرمنده ی شما ومستانه است ..

امیرحسین که فروغ را اشنا می پنداشت به حرف آمد ..

-فکر نمیکردم همچین شرایطی داشته باشه ..همه اش با خودم میگفتم تو سواحل انتالیا یا کیش داره با دوستهای ناخلفش خوش میگذرونه ..


romangram.com | @romangram_com