#داغدیدگان_پارت_117
***
امیرحسین از پشت بخارهای چایی تازه دم به سوئیت کوچک ولخت وعور شیوا نگاهی انداخت ..
پس از انکه شیوا را به زور سر خاک برد شیوا تا توانست زار زد وعقده های یک سال واندی را گشود ..به قدری که امیرحسین مجبور شد جنازه ی نیمه بیهوشش را با کلی التماس وخواهش از سنگ قبر مستانه جدا کند ..شیوا را به خانه اش رساند ولی از روی کنجکاوی... شاید هم همان عرق وناموس پرستی گذشته به دنبالش از پله ها بالا رفت وچهار طبقه را طی کرد ودر نهایت جایی که همسر سابقش در آن زندگی میکرد را به چشم دید ..
سوئیت چهل متری شیوا بیش از حد انتظار امیرحسین کوچک بود ..شاید به چهل متر هم نمیرسید ..هرچند که برای زن تنهایی مثل شیوا همین هم زیادی بود ..حس های فروخفته در وجود امیرحسین سر از نو تازه شد ..عجب مرد بی وجدانی شده بود چگونه تا به حال یاد شیوا وشرایطش نیفتاده بود ؟..مگر خبر نداشت که زنش جز او در دار دنیا کسی را ندارد ..؟!
جرعه ای از لیوان چای سر کشید وپرنده ی خیالش به گذشته ها پر کشید ..
این طعم وبو به اندازه ی یازده سال زندگی زناشویی برایش آشنا وملموس بود ..شیوا بی توجه به نامحرم بودن امیرحسین مانتو وشالش را در آورد وقلب امیرحسین را ریش کرد ..
چقدر لاغرشده بود ...دو پاره استخوان ..واقعا زن مقابلش شیوا بود ..؟همانی که حتی نمیدانست رنگ واقعی موهایش چه رنگیست ..؟مرگ مستانه چه بلایی به سرش اورده بود ..؟
شیوا با دیدن نگاه خیره ومتعجب امیرحسین بی حس وحال پوزخندی زد ..
-داری تو دلت بهم میخندی نه ..؟
امیرحسین از نگاه خیره اش معذب شد ..قطعا در این اوضاع واحوالی که میدید ..در دلش به او نمیخندید ..ولی با دیدن وضع زندگی شیوا دچار شوک وتعجب شده بود ..
شیوا نگاهی به اطاق کوچکش انداخت ..اطاقی که جز دو مبل تک نفره ویک تلوزیون کوچک چیز دیگری نداشت ..اه سنگینی کشید وپرسید ..
-میبینی چه زندگی ای دارم ؟میبینی چه جوری از عرش به فرش اومدم ..؟
احساسات امیرحسین به قلیان در آمد ...هرچند از دست شیوا ناراضی بود ..هرچند که میدانست مقصر از دست دادن دخترش این زن است ..ولی حتی یک درصد هم راضی به این زندگی برای شیوا نبود ..از سنگ که نبود ..ناسلامتی یازده سال با همین زن سر کرده بود ..لحظهات خوشی را هم گذرانده بود ..جدای از دوست های رنگ ووارنگ وطبعیت خوش گذران شیوا ..زنش زن خوبی بود ..هرچند که دوست های ناخلفش این اواخر مغزش را شستشو داده بودند ...
romangram.com | @romangram_com