#داغدیدگان_پارت_115

ولی هرچه جلوتر میرفت ومسیر نگاه فروغ را دنبال میکرد متعجب تر می شد ..نگاه فروغ مستقیما میخکوب زنی بود که پشت تنه ی درخت سنگر گرفته بود ...

وزن... شدید وعجیب شبیه به شیوایش بود ..شاید باید گفت شیوای گذشته اش بود ..هرچه قدم هایش نزدیک تر میشد قدم های امیرحسین سست تر میشد ...این زن چقدر شبیه به شیواست ..؟نکند خود شیواست ...؟شیواست ..؟!اری خود شیواست ..اینجا ؟..کنار قطعه ی دخترش؟ ...

قدم های امیرحسین دیگر جلو نرفت ...چند قدم مانده به شیوای رنجیده وگیج ایستاد وخیره شد به او ..شیوا انجا چه میکرد ..؟ان هم با این سرو وضع ...؟چرا انقدر رنجور ونذار شده ..؟

فروغ که ایستادن امیرحسین را دید لبه ی استین کت امیرحسین را رها کرد وبا عصبانیت به سمتش چرخید وغرید ..

-شما چه جور مردی هستید که همسرتون رو به این راحتی فراموش میکنید ؟...این زن به خاطر خجالت از شما وبچه اش حتی جرات قدم گذاشتن به سر خاک اولادش رو نداره ..هرهفته اینجا زیر این درخت وایمیسته وتنها شما رو نگاه میکنه ..اونوقت شما ..؟

امیرحسین منگ است ..گیج ومنگ به معنای واقعی ...هزاران سوال بی جواب در سرش چرخ میخورد ..ومهمترین این سوالها این است ...

(به راستی این زن شیواست ..؟)

فروغ که نگاه هاج وواج شیوا وامیرحسین را دید ..ترجیح داد هردو را تنها گذارد ..مسلما حرفهای زیادی برای گفتن داشتن ...وسوالهای بی جوابی که امیرحسین قطعا به دنبال جوابشان بود ..

بدون انکه حرف دیگری بزند ..با قدم های ارام شانه ی شیوا را لمس کرد وتنهایشان گذاشت وامیرحسین حتی نفهمید که کی فروغ رفت وانها را به حال خودشان رها کرد ..

امیرحسین بعد از چند لحظه من من کنان به حرف آمد ..

-خانم معروفی... راست میگفت ..؟تو هرهفته ...سرخاک میایی ..؟

شیوا که از تب وتاب افتاده وحالا هیجان دیدن امیرحسین هم فروکش کرده ..یه قطره اشک بی اراده از گوشه ی چشمانش سر میخورد ومشت دلش را باز ...

دل امیرحسین لرزید ..خیلی وقت است که حتی صورت شیوا را هم فراموش کرده ولی حال ..حال که اینجا ..در کنار قبر دخترش ..او را با این وضع وحال دیده متوجه شده که هنوز هم او را به روشنی به یاد دارد وهنوز هم از دیدن بارش اشکهایش دلش میگیرد ...

romangram.com | @romangram_com