#داغدیدگان_پارت_113
-بفرمائید ...هستم درخدمتتون ..
ابولفضل یک دستش را روی میز گذاشت وبا جدیت شروع به صحبت کرد ..
-یه خواهشی ازتون داشتم ...با اینکه من شما رو چند ساله که میشناسم وشما از علاقه ی من به خودتون خبر دارید ..ولی دوست دارم تو محیط کاری فقط همکار باشیم وکسی متوجه ی رابطه ی خارج از شرکت من وشما نشه ..من واقعا نمیخوام سوءتفاهمی پیش بیاد ..بهتره تمام روابطمون در حد رابطه ی کاری باشه
فروغ ناخواسته نفس اسوده ای کشید که ابولفضل به تیزی متوجه آن شد ...صورت فروغ گشاده تر از قبل شد ..حال که ابولفضل مردانگی کرده واز او خواسته بود تا در محیط کاری مانند دو همکار عمل کنند این تمام خواسته ی قلبی فروغ بود ..خداراشکر ..ابولفضل چقدر با فهم وشعور بود که نمیخواست محیط کاری را برای فروغ سخت کند ...
بی اختیار لبخند محوی روی لبش نشست وبه حرف امد ..
-واقعا ازتون ممنونم که شرایط رو درک میکنید ..راستش یکم کار کردن اینجا برام سخت بود ..ولی با حرفی که شما زدید خیالم تا حدی راحت شد ...واقعا میگم ..ازته دل ازتون ممنونم ...من به این کار خیلی علاقه دارم ..خودتون که شرایطم رو بهتر میدونید با وجود این کاره که میتونم راحت تر زندگی کنم وغم از دست دادن خونواده ام رو تا حدی فراموش کنم ..
اما ابولفضل با شنیدن هرکلمه وهرجمله بیشتر از قبل شرمنده میشد ..اینکه خودش قدم جلو گذاشته بود تنها به خاطر حرفهای فروغ بود وحال فروغ از او به خاطر فهم وشعور بالایش تشکر میکرد ..؟!
بیش از این نتوانست فضای اتاق را تحمل کند وبا چند کلام ساده سرته حرف را بهم اورد واز اتاق بیرون امد ...نفسش را به سختی بیرون فرستاد وچشمهایش را مالید ..مهم نبود که مثل یک ادم حقه باز از پشت دیوار کاذب به حرفهای فروغ گوش داده بود وحالا با افسون ونیرنگ او را در شرکت ماندگار کرده بود ..مهم ماندن فروغ بود ..بقیه ی نیرنگ ها اصلا مهم نبود
روزها از سر گرفته شد با یه تفاوت عمده .. امیرحسین که با شنیدن حرفهای رک وبی پرده ی فروغ کاملا عقب نشینی کرده بود ودیگر حتی جرات قدم جلو گذاشتن هم نداشت مبادا که فروغ را آزرده خاطر کند ..فروغ رسما اولتیماتوم داده بود مگر میشد حرفش را زمین بیندازد ..؟ همین که فروغ در چند قدمیش بود او را کفایت میکرد ..
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
romangram.com | @romangram_com