#داغدیدگان_پارت_111
-اگه مشکلی نیست پس چرا میخواید برگردید ...؟میدونید شرایط کار کردن تو شعبه ی اصلی چقدر با این شعبه فرق میکنه؟ ...حقوق ومزایایی که تو شعبه ی اصلی هست خیلی بهتر از اینجاست ..ساعت کاری وروند کار کردنتون هم ..باید یه دلیل محکم داشته باشید که میخواید برگردید ...
فروغ در ذهنش به دنبال دلیل گشت ...هرچند جزئی ولی یک دلیل محکم که بتواند از زیر بار سایه ی هردو مرد نجات پیدا کند .ولی هیچ دلیلی نبود ..
سر به زیر انداخت وزمزمه کرد ..
-دلیل محکمی ندارم فقط ازتون خواهش میکنم من رو به شعبه ی سوم برگردونید ...
پیمان پای راستش را روی پای چپش انداخت ومقتدرانه درست مثل مواقعی که با قدرت تمام کارهای شعبه اش را رفع ورجوع میکرد گفت ..
-اگه دلیلی ندارید من هم نمیتونم کمکمتون کنم ..شرکت ضوابطی داره که باید اجرا بشه ..اگه واقعا نمیتونید شعبه ی مرکزی بمونید بهتره استعفا بدید ...
رنگ ابولفضل وفروغ همزمان با هم پرید ... پیمان داشت چه غلطی میکرد؟ ..چرا داشت تمام نقشه هایش را نقش بر اب میکرد ؟...فروغ هم با فکر به استعفا واز دست دادن شرایطش اه از نهادش برخواست ..واقعا هیچ تمایلی به جدا شدن از شرکت برگ افرا نداشت ..کارش را دوست داشت ..محیط کاریش را هم ..هیچ مشکلی نداشت جز ابولفضل وامیرحسین ...
با سردرگمی فکر کرد ..اگر قرار باشد استعفا دادن از شرکت ودیدن هرروزه ی امیرحسین وابولفضل را در کفه های ترازو بگذارد کدام کفه سنگین تر است؟ ...مطمئنن کارش ...شاید به مرور میتوانست وجود امیرحسین وابولفضل را فراموش کند .به هرحال اگر نسبت به وجودشان صبوری میکرد وخود را به ندیدن میزد فضا برایش قابل تحمل تر میشد ...شاید هم با ابولفضل حرف میزد واو را هم مثل امیرحسین از سرش باز میکرد ..
پس نفسی کشید واز جا بلند شد ..
-دلیلی برای برگشتن به این شعبه ندارم ولی شرایطم هم اونقدر سخت نیست که بخوام استعفا بدم .. عذر میخوام که وقتتون رو گرفتم ..
پیمان هم به تبع فروغ از جا بلند شد وسخاوتمندانه لبخند زد ...
-مشکلی نیست ...به هرحال هرجا که حس کردید کاری از دست من برمیاد درخدمتتونم ..امیدوارم تو شعبه ی اصلی هم مثل اینجا از کار راضی باشید ...به سلامت ..
فروغ با شانه های خمیده از اطاق بیرون رفت ودر را پشت سرش بست ...هیچ راه حلی برایش نمانده بود جز تحمل کردن وجود ابولفضل وامیرحسین ...
romangram.com | @romangram_com