#چشمان_سرد_پارت_290

بااینکه خداروشکرمیکردم که اتفاق دیگه ای براش نیوفتاده اماخودموادهم چیزکمی نبود.طنین من ،بازبایدزجرمیکشید.

رفتم جلوب*غ*لش کردم مثل یه گنجشک میلرزید.

-آروم باش عزیزم.چیزی نیست

-چطورچیزی نیست آریا؟من دیگه نمیخوام دردبکشم.من هنوزدردای اون دفعه رویادم نرفته.من میترسم

-من کمکت میکنم طنینم!نگران نباش

خودش رومحکم بهم فشردورفت توی ب*غ*لم من هم دستم روانداختم زیرپاهاش وازاونجااومدیم بیرون

فقط خداروشکرمیکردم که اتفاق بدتری براش نیوفتاده البته مطمئن نبودم

رفتم واونوگذاشتم توی آمبولانس وخودم هم همراهش رفتم

توی همین چندروزحسابی ضعیف شده بود.عوضیا!سام ک*ث*ا*ف*ت خودم میکشمت.

برگشت بهم نگاه کردکه من هم بهش نگاه کردم.دلم میخواست بدون اینکه ازش بپرسم بدونم که حالش خوبه یانه

انگارخودش ازنگام فهمیدکه گفت

-اتفاقی نیوفتاده!

نفس راحتی کشیدم ولبخندزدم که اون هم ادامه داد

-به خاطرش بهای سنگینی دادم دوباره معتادشدم امانمیتونستم اجازه بدم حتی اگه به ضررجونم تموم میشد

چشمام روازخشم بستم تاآروم بشم

چشمام روکه بازکردم دیدم اشک توی چشاش نشسته

-آریابه نظرت من دوباره خوب میشم؟

-من ازتومطمئنم توکه درحالی که کتک میخوردی سعی کردی به ماآدرس روبدی ازپس این کارهم برمیای

اون هم لبخندی زدوگفت

-موقعی که میخواستن منوببرن فکرکردن من بیهوشم امامن خودم روزدم به بیهوشی وسعی کردم که بفهمم کدوم شهریم.توی شهرفهمیدن من بهوش اومدم اماچشمام رونبستن شایدفکرمیکردن نمیتونم کاری بکنم چون چیزی دردسترس نبوداماخوب خودشون ناخواسته دردسترسم قراردادن.

بعدهم بااخم بهم نگاه کردوگفت

-اماتوخیلی خنگ بودی!

ابروهام ازحرفش بالاپرید

-میدونی چندروزه اون عکساروبراتون فرستادن؟هرروزمنتظربودم بیاین

لبخندی زدم وگفتم

-آخه من تازه همین امروزبادقت به عکسانگاه کردم

چشاش روریزکردوگفت

-یعنی میخوای بگی حتی به عکس اولی هم همین امروزبادقت نگاه کردی؟

منظورش روفهمیدم خنده ای کردم وگفتم

-نه!اونوازتوعکسابرداشته بودم

romangram.com | @romangram_com