#چشمان_سرد_پارت_286
-خوبم!
اوناهم بالبخندازم دورشدن اماآرادداشت بانگرانی بهم نگاه میکردبه اون هم لبخندی زدم وگفتم
-اگه هم واقعیت باشه برام مهم نیست.من طنین رودوست دارم ودوست خواهم داشت
آرادهم لبخندی زدوگفت
-خیلی مردی!
بعدهم به دستم نگاه کردوباتعجب گفت
-این چیه تودستت؟
لبخندی زدم وگفتم
-یکی ازلباسایی که باطنین دیدیم.اون روزاین ازهمه لباسابیشتربهش میومد
باتعجب بهم نگاه کردوگفت
-پس چرابرش نداشت؟
-من نذاشتم!
ابروش بالاپریدوگفت
-چرا؟
-چون زیادی خوشگل شده بود
خندیدوگفت
-وتوام حسودیت میشداگه کسی غیرازخودت نگاش میکرد.آخه پسرکی میادبه زن تونگاه میکنه؟همه میدونن ازدواج کرده
-تواینجوری فکرمیکنی اماخیلی ها مثل توفکرنمیکنن ونمیتونن جلوی نگاهشون روبگیرن
سرش روتکون دادوحرفم روتاییدکرد.من هم به لبخندی به سمت اتاقم رفتم.لباس روتوی کمدگذاشتم تابعدابه طنین هدیه بدمش
روی تختم نشستم وعکسش روبرداشتم داشتم بهش نگاه میکردم که متوجه دستای طنین شدم
بادستاش داشت علامتی رونشون میداد.ازاونجایی که عکس طنین کامل بوددیدم که پایین لباسش خیسه پس
آره اونابایدشمال باشن!اماکجا؟
همین جور روی عکس زوم شده بودم.به مغزت فشاربیارآریا!فشاربیار توبایدبفهمی طنین میخواسته چی رونشونت بده.صبرکن ببینم اون به خودش اشاره کرده
همون لحظه آراداومدتوی اتاق وگفت
-آریاداری چکارمیکنی؟بیاپایین دیگه
-آرادبیا
-چی شده؟
اومدوکنارم نشست.عکس روطرفش گرفتم وگفتم
-ببین طنین انگارداشته سعی میکرده چیزی روبهمون نشون بده
آرادبادقت به عکس نگاه کرد
romangram.com | @romangram_com