#چشمان_سرد_پارت_277


-نمیخوادبترسی من کنارتم!

من هم لبخندی زدم اماهنوزازترسم کم نشده بود

خلاصه باکلی ترس سوارشدم

بگذریم ازاین که مردم وزنده شدم اماهمین که آریاکنارم بودودستم روگرفته بودبرام حس امنیت روداشت

موقعی که پیاده شدیم داشت سرم گیج میرفت.همه بادیدن من کلی خندیدن!

فقط حال من خراب شده بود

آریابرام یه آبمیوه گرفت تاحالم بهتربشه خلاصه بگم که تاآخرشب وضعیت من شده بودمضحکه!هرکاری هم میکردم یادشون بره نمیشد!آخرش هم دیدم باخوب تاکردن نمیشه رفتم توجلدسردخودم.چشام روسردکردم واخمام روتوهم وباصدای سردم گفتم

-بسه دیگه!سوژه ی دیگه ای پیداکنین

همه که ازتغییرحالت من تعجب کرده بودن شوکه نگام کردن .بهنازاومدبامزه پروونی منوازاون حالت دربیاره برای همین گفت

-وای که توچه اخمت خوردنیه!جون من...

نذاشتم حرفی بزنه وگفتم

-بهنازخیلی بیمزه بود!

بعدهم خودم روباغذام سرگرم کردم که اوناهم ساکت شدن وغذاشون روخوردن اماصدای آرادروشنیدم که گفت

-هرکاری هم بکنی بازهمون سرهنگ دماغویی.اه

بعدهم لباش رولوس جمع کردکه گندزدم به قیافه ای که بازحمت درست کرده بودم

اوناباخنده ی من سرشون روبلندکردن وبهم نگاه کردن

من-خیلی قیافه آویزونتون باحال بود

اوناهم که فهمیدن من باهاشون شوخی میکردم خندیدن امادیگه حرفی ازترس من نزدن مثل اینکه فهمیده بودن بااینکه شوخی کردم اماکمی دلخورم.

خوب چکارکنم؟هرچی باشه اوناداشتن سرهنگ مملکت رومسخره میکردن

خلاصه ساعت دوازده شب برگشتیم خونه!

باباومامان هم که خوشحالی منومیدیدن اصلاچیزی نمیگفتن

بالاخره روزعقدرسید.ازصبح استرس داشتم مثل دیوونه هارفته بودم توی اتاق ودر روقفل کرده بودم.مامان وطرلان هم هرکاری کردن نتونستن منوبیرون بیارن وموقعی که آریااومددنبالم به اون متوسل شدن.آریااومدپشت درودرزد

-طنین جان

-آریامن بیرون نمیام!من میترسم.

-ازچی؟عزیزم.من که بهت قول دادم اذیتت نمیکنم

-نه!منظورمن این نیست.من استرس دارم.امروزیه جورخاصی میترسم.انگاریه اتفاقی میخوادبیافته

-نگران نباش عزیزم.ببین تودروبازکن تامن بیام توباهم صحبت کنیم

در روآروم بازکردم آریاهم اومد داخل ودر روبست.

باترس نگاش کردم که لبخندگرمی بهم زد.بعدهم دستم روکشیدومنوتوی ب*غ*لش گرفت


romangram.com | @romangram_com