#چشمان_سرد_پارت_244

نگاهی پرسشی بهم کردکه گفتم

-که اینوهنوزتوی گردنت میبینم

بعدهم به گردنبنداشاره کردم که لبخندزدوگفت

-هیچ وقت درش نمیارم

بعدهم چشمکی زدورفت داخل

من هم ازدرپشتی رفتم تاکسی متوجه نشه که باهم بودیم

گرچه بالاخره میفهمیدن امادوست نداشتم بعداپدرومادرش ناراحت بشن

میدونستم که ماهنوزبایدبیشترحرف بزنیم امااون شب وقتش نبوداون شب من فقط بایدبهش میگفتم که دوستش دارم وازخودش مطمئن میشدم که شدم

گرچه خیلی سریع وشوک برانگیزبوداماخیلی عالی بودمیدونستم که باتوجه به اخلاقیات مادوتارمانتیک ترازاین هم نمیشه تاهمین جاش هم شاهکارکرده بودیم

رفتم داخل ودیدم که طنین نشسته وجلوش یه کیکه که قرارفوت کنه وهمه دورش وایسادن

رفتم وجلوش وایسادم که بالبخند نگاهی به من کردوبعدچشماش روبست وبعدازچندلحظه فوت کرد

همه خوشحال براش دست زدن وبعدهم شعرتولدت مبارک روحسام باگیتاربراش زد

شب عالی بودبالاخره ساعت یک برگشتیم خونه!

موقع خداحافظی دورازچشم همه دوباره بهش گفتم که دوستش دارم که اون هم درجوابم لبخندقشنگی زد

اگه یه کم دیگه میموندم طاقتم تموم میشدوجلوهمه ب*غ*لش میکردم واسه همین فوراچرخیدم ورفتم بیرون

اون هم تاکنارماشین ماروهمراهی کرد

خونه که برگشتیم ازذوق نمیتونستم بخوابم تاصبح بیداربودم والبته نذاشتم طنین هم بخوابه طوری که صداش دراومدوگفت





-آریامن دیگه توانایی بیشتربیدارموندن روندارم.معذرت میخوام

من که اصلاحواسم به ساعت نبودنگاهی به ساعت انداختم که دیدم پنج صبحه.حسابی ازکارخودم عصبانی شدم وبراش نوشتم





-معذرت میخوام عزیزم من اصلامتوجه ساعت نبودم بروبخواب شبت بخیر

عجب احمقیم من!دختربیچاره روتاصبح بیدارنگه داشته بودم بازم عجب ادبی داشت که تااین ساعت طاقت آورد.تازه به جای من اون معذرت خواهی هم میکنه که دیگه نمیتونه بیداربمونه!

خودم هم تصمیم گرفتم بخوابم چون میدونستم فردابااینکه جمعه است اماآرادومطمئنامامان محاله بزارن من بخوابم

واسه همین چشمام روبستم وفوراخوابیدم

**

طنین

خوابیده بودم که یه دفعه احساس کردم یه چیزتیزتوی پهلوم فرورفت

romangram.com | @romangram_com