#چشمان_سرد_پارت_232

-دیوونه

اون هم باخوشحالی اومدطرفم وگفت

-نگران گردنبندبودم که چی بدم بالباست بپوشی که حالابادیدن این خیالم راحت شدبااین که خیلی ساده وظریفه اماخیلی به خوت ولباست میاد

بعدازگفتن اتین حرف منوروی صندلی نشوندوکمک کردآرایش کنم

رفتم پایین که همه خوشحال برام دست زدن من هم به همشون لبخندزدم ورفتم کنارمامان نشستم همه چی عالی بوداماجای آریاخالی بودداشتم به آریا فکرمیکردم که طرلان اومدپیشم وگفت

-چی شده؟طنین!خوشت نیومد

لبخندی زدم وگفتم

-چرا!چرا!خیلی عالیه

بعدهم چیزی نگفتم که طرلان بلندشدورفت طرف حسام وچیزی بهش گفت

حسام هم نگاهی به من انداخت وسرش روبرای طرلان تکون دادوازسالن رفت بیرون

***

آریا

بااینکه ازخوشحالی طنین واسه تبریک خوشحال بودم امابازم یه کم احساس ناراحتی میکردم دلم میخواست امشب که تولدشه کنارش باشم.حالااون به کنار.بدترازهمه چی اینکه دیگه نمیتونم ببینمش آزارم میداد.اون دیگه خوب شده بود ومن بهونه ای واسه دیدنش نداشتم

روی تختم درازکشیده بودم وداشتم باخودم کلنجارمیرفتم که آراداومدتو

-سلام برعاشق دلخسته !خوبی؟

-سلام!نه

آرادخنده ای کردوگفت

-میدونم!ازاین به بعددیگه بهونه نداری بری ببینیش واسه همین اینطوری میکنی

-دقیقا

اومددستم روگرفت وبایه ضرب منوبلندکردوگفت

-پاشو!پاشواینقدرغمبرک نزن!این کاراروبزارواسه بعدفعلاآماده شوبایدبریم مهمونی

-من حوصله ندارم

-جدا؟یعنی حوصله تولدطنین رونداری؟

-نه ندارم تو...

امافورابرگشتم طرفش وگفتم

-تولدکی؟

نیشش روبازکردوگفت

-طنین

-ماهم دعوتیم؟

-حسام که گفت تولدخونوادگی بوده اماازاونجایی که صاحب جشن حسابی توی خودش بوده وهمه میدونستن که فکرش کجامشغوله تصمیم گرفتن دل مشغولیش روبراش بیارن

romangram.com | @romangram_com