#چشمان_سرد_پارت_205


بعدهم نگاه خریدارانه ای بهم انداخت وگفت

-ایشاالله لباس دامادیت پسرم

من هم بالبخندگفتم

-ایشاالله

که خنده اونابلندشدمن هم فوراازخونه اومدبیرون وسوارماشین شدم وپیش بسوی طنینم!

اول رفتم یه دسته گل رزسرخ خریدم وبه سمت بیمارستان رفتم

به بیمارستان که رسیدم دیدم بله دوباره کل خانواده ی رستگاراونجان!دلم خیلی براشون میسوخت بیچاره هاازتمام زندگیشون زده بودن

جلورفتم وباهاشون حال واحوال کردم خستگی ازسروروی همشون میبارید.بادرخواست ستادبهشون اجازه داده بودن که اونجابمونن اوناهم تمام وقتشون رواونجامیگذروندن.به اصرارمن قرارشدکه چندساعتی روبرن استراحت کنن وبرگرد

گرچه مادرش روبه زورراضی کردم که بره اصلاول کن اونجا نبودومیگفت شایدطنین بهم احتیاج داشته باشه

بالاخره بااطمینان دادن بهش که اگه خواستشون بهشون خبربدم راضی شدکه بره

همشون تعجب کرده بودن که من چرامیخوام وایسم گرچه مسئولیتی ندارم اماباگفتن اینکه همکارمه ونسبت بهش مسئولیت دارم والبته کمک حسام تقریباباورکردن.

حسام موقع رفتن روکردبه منوگفت

-بعدابایدتلافی کنی باجناق

لبخندی زدم وگفتم

-وظیفت بود

اون هم باچشم برام خط ونشونی کشیدوچرخیدکه بره امادوباره برگشت طرفم وگفت

-آرادحق داره میگه توی پیچوندن وتغییربحث درحدبچه دوساله هم تجربه نداری

باتعجب نگاش کردم که گفت

-آخه اون هم دلیل بودآوردی؟همکارمه

من هم خنده ای کردم که گفت

-احمق جان نخند!تمرین کن یادبگیری بعداچطوری میخوای زنتوبپیچونی؟اونم این کروکدیل روکه خیلی تیزه

-زهرمار!یعنی چی کروکدیل؟

-یعنی خاک توسرت!ازاین همه حرف فقط اینوگرفتی؟

-بیابروحسام!اگه میبینی تاحالاحالت رونگرفتم به خاطراینه که امروزسرحالم

اون هم خنده ای کردوگفت

-ازتیپت کاملامشخصه.طرف روذوق مرگ نکنی

من هم خنده ای کردم

اون هم باهام دست دادورفت

رفتم سری به طنین زدم که دیدم آروم خوابیده


romangram.com | @romangram_com