#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_518
- چرا می تونی ! من به تو ایمان دارم.
پاهای لرزانم را بر روی صخره جابجا کردم و بالا رفتم ، نور امیدی در قلبم تابیدن گرفت ؛ تا قله راهی نمانده بود .باز خود را بالا و بالاتر کشیدم .آخرین توانم را بکار گرفتم و دستم را به بوته ای خودرو گرفتم ، با یک خیز دیگر؛ روی کوه می رسیدم؛ و پایان این کابوس هولناک ! فریاد زدم:
- دیگه رسیدم، ولی نمی تونم .کمکم کنید!
ولی صدایی به گوش نرسید.نالیدم:
- خدایا! یعنی کسی صدای منو نمی شنوه؟
همان صدای مبهم با غمی بی نهایت گفت:
- چرا، من می شنوم! مدتهاست که صدای تو رو می شنوم، ولی تو نمی خوای کمکت کنم!تو تردید داری، به عشق من، شک داری!
romangram.com | @romangram_com