#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_516
- می دونم باهات چکار کنم!
فقط به این می اندیشیدم که به هر نحوی تلافی کنم .فرزاد قهقهه زنان و به سرعت دور استخر می دوید و من با لباسهای خیس دنبالش! زوج جوان گویی به دیدن مهیج ترین مسابقه دو دعوت شده اند! شایان دستهایش را به دور شانه الهعام حلقه کرده بود و الهام هم دست می زد و با فریاد مرا تشویق میکرد! نزدیک آنها به سرعتم افزودم و با حرکتی، بلوزش را از عقب کشیدم .فرزاد با حالتی تسلیم و چهره ای که به پسر بچه های شیطان بیشتر شبیه بود، ایستاد و به عقب برگشت، ولی پیش از آنکه حرفی بزند، با شدت به داخل استخر پرتش کردم .الهام یکریز دست می زد و شایان دلش را گرفته بود و غش غش می خندید! الهام از پشت سرش به او اشاره کرد .خبیثانه بسمتش رفتم و با تبانی الهام، او را هم به داخل استخر هول دادیم . شایان از داخا استخر فریاد زد:
- ای بابا، به من چه ربطی داشت؟ تو میخواستی از فرزاد انتقام بگیری!
الهام که از خنده گلگون شده بود، با حالتی حق به جانب گفت:
- انتقام منو گرفت، هر دوتایی حقه تونه! حالا حالتون جا اومد؟
- الهام خانم داشتیم؟!
- بله که داشتیم، از نوع خوبش!
romangram.com | @romangram_com