#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_512
با قبول پیشنهاد از جانب او، همه به بیرون رفتند .برای آخرین بار ، دستی به موهای آرام کشیدم و آهنگ رفتن کردم که صدای فرزاد را از پشت سر، در گوشم شنیدم:
- یه بار گفتم؛ باز هم می گم ؛ آخرین باری باشه که برای مسئله ای خواهش می کنی! تو فقط دستور می دی ، قبوله؟!
لبخند عمیقی زدم و به عقب برگشتم که باز چشمم به آقا حیدر و نگاه گستاخش افتاد .ناخودآگاه اخم کردم .
- وای! بازم این؟!
با تعجب رد نگاهم را دنبال کرد.
- چیزی تو رو ناراحت می کنه؟
- آره، میگم این آقا حیدر.........
romangram.com | @romangram_com