#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_497

- چرا باور نمی کنی؟ من اونشب فقط میخواستم سر به سرت بذارم، همین!

لبخند زیرکانه ای زد و با شیطنت پرسید:

- شایدم میخواستی منو امتحان کنی؟! منم که چه زود خودم رو لو دادم!

- نخیر، قصد امتحان و تست گرفتن نداشتم! فقط شوخی آقا فرزاد ، فقط شوخی ، باور کن!

لبخند جذابی زد که صورتش را زیباتر جلوه داد .هر دو دستش را بالا برد .

- باشه ، من تسلیم! هر چی شما بفرمایدد

در آسانسور را باز کرد و داخل شد . نخستین باری بود که از پیش دعوت کردن من ، وارد مکانی می شد .با تعجب همان جا ایستادم و نگاهش کردم .انگار در عالم دیگری سیر میکرد .هنوز لبخند بر لب داشت و نگاهش گیج و مات می نمود .شماره طبقه را وارد کرد و دکمه بالا بر را زد .همزمان که به عقب برگشت و نگاه حیرتزده اش بر صورتم ثابت ماند ، در نیز بسته شد .خنده صدا داری کردم و بلافاصله وارد آسانسور کناری شدم .انگار فراموش کرده بودم تا ساعتی پیش مثل ابر بهار اشک می ریختم!


romangram.com | @romangram_com