#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_481
با عجله سرش را بلند کرد.
- اِ، شیدا تویی؟!
از پشت میز برخاست و به سمتم آمد .نگاهی به کفشهای اسپرت و بدون پاشنه ام انداخت و لبخند زد:
- بگو چرا متوجه اومدنت نشدم!
تصور کردم که مرا دست می اندازد، ولی فرزاد نگاه دقیق و نافذی به چهره ام انداخت و با دلواپسی پرسید:
- مرخصی برای چی؟ اونم الان و این موقع ظهر؟ چیزی شده؟!
قلبم لبریز از شادی شد، آنقدر زیاد که حلقه اشکی در چشمهایم جاخوش کرد. باور این که از برخورد من ، دلگیر و عصبی نبود ، ذوق زده ام کرد. حتی از تصور این که او را رنجانده باشم، دیوانه می شدم .فرزاد با دستپاچگی لیوانی آبمیوه به دستم سپرد و مرا دعوت به نشستن کرد.
romangram.com | @romangram_com