#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_468

- چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟ روی سرم چیزی در اومده؟!

به زحمت تکانی خوردم و در جدالی نابرابر بین دل و دیده ، صدایی از حنجره ام خارج شد:

-......سلام، خیلی خوش اومدید!

ولی همچنان مثل آدمهای گنگ و گیج راه او را سد کرده بودم .طوری جلوی در ایستاده بودم که گویی او سارق مسلحی است و نباید به داخل بیاید!

فرزاد دیگر نتوانست خود را کنترل کند و به قهقهه خندید:

- شیدا، نمیخوای دعوتم کنی بیام تو؟ بابا خیس شدم زیر این بارون!

بنظرم رسید از همیشه زیباتر شده است .شاید هم نور کم چراغ سر در حیاط و هوای بارانی ، چنان حسی را در وجودم بر انگیخت .ولی با این حال با دلخوری مصنوعی اخم کردم .


romangram.com | @romangram_com