#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_455

- خب، حالا تعریف کن ببینم چکارها کردید؟ خوش گذشت؟!

- تو چکار به کار خانمها داری؟ گفتن نگید!

- اِ....لوس نشو! بگو دیگه، باور کن دارم از فضولی می میرم!

خنده بلندی سر دادم .

- خیلی خب می گم .اینکه گریه نداره! یادت باشه الهام قبل از اینکه همسر جنابعالی باشه، دوست صمیمی بنده بوده .اونجا هم حسابی خوش گذشت .دیشب که خیلی زود مثل جنازه افتادم ، ولی صبح زود بیدار شدم و یه گشتی توی حیاط زدم .همسر جنابعالی هم خواب تشریف داشتند .بعد با هم صبحانه خوردیم و من و الهام یه دوری توی حیاط زدیم و کمی صحبت کردیم .بعد هم نهار خوردیم و بعد از اون، آلبوم عکسهای الهام رو دیدیم که شما تشریف آوردین .این گزارش کامل و جامع کارهای بنده بود، حالا بازم سوالی هست؟!

شایان با لبخندی شیطنت آمیز، زیر چشمی نگاهم کرد.

- خوش به حالت ؛ ولی مطمئنی همه چیز رو گفتی ، چیزی از قلم نیفتاده؟!


romangram.com | @romangram_com