#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_446
- بلند شید همگی بخوابید، من صبح کله سحر با یه صبحانه مفصل برمیگردم و همه رو از خواب بیدار می کنم! هرکسی هم بیدار نشه، مجبورم با یه پارچ آب یخ حالش رو جا بیارم!
همه به خنده افتادند و به اتفاق ، او و پدرش را تا نزدیک در ورودی بدرقه کردیم .فرزاد پس از بوسیدن عمه و شوهر عمه اش، برای الهام آروزی خوشبختی کرد و مطلبی را در گوشش نجوا کرد که الهام را به قهقهه انداخت و گفت:
- باشه، قول می دم مواظبش باشم حسود خان!
مهتاب خانم با کنجکاوی پرسید:
- اِ، در گوشی نداشتیم ها! فرزاد الهام باید مواظب چی باشه؟
فرزاد و الهام نگاهی به هم انداختند و باز به خنده افتادند .
- ببخشید عمه جان، ولی خیلی خصوصی بود!
romangram.com | @romangram_com