#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_440
با رفتنش؛ با دهانی نیمه باز، ردش را با نگاه دنبال کردم .یعنی مهران از فرزاد خوشش نمی آمد؟! ولی چه دلیلی برای بوجود آمدن این احساس داشت؟ جوابی برای سوالهایم نیافتم و به خوردن غذا مشغول شدم .
تا پاسی از شب، همگی مشغول خوش گذرانی و پایکوبی بودیم .کم کم زمان رفتن فرا رسید.وسایلی را که همراه داشتم به ماشین انتقال دادم .بسمت الهام رفتم ، تنها ایستاده بود و به شایان که مشغول خداحافظی با دوستانش بود نگاه میکرد .دستم را به دور شانه اش حلقه کردم و با عطوفت گفتم:
- زن داداش خوشگلم در چه حاله؟!
لبخند زنان گونه ام را بوسید:
- دارم از خستگی بیهوش می شم ! از بس رقصیدم و راه رفتم پاهام بی حس شده!
- عیبی نداره عزیزم؛ عوضش فردا حسابی استراحت می کنی.
- نه تنها فردا، بلکه پس فردا رو هم می تونید حسابی استراحت کنید!
romangram.com | @romangram_com