#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_392

با تعجب ایستاد و مرا نگاه کرد .

- به به، چشمم روشن! از کی تا حالا؟ تو می آیی به دفتر من، اونم همین الان « ok »؟

لحظه ای سکوت کرد و سپس با لحن مهربانی گفت:

- چیه ؟ نکنه می ترسی؟

خوب می دانست که چگونه باید احساسات مرا قلقلک بدهد . بلافاصله گردنبند را در کیفم گذاشتم و ایستادم .

- نخیر ، محض اطلاع جنابعالی بگم که بنده از هیچ چیز نمی ترسم!

و در دل گفتم:


romangram.com | @romangram_com