#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_390
- مهمون هاتون کیا بودن؟
دلم در سینه فرو ریخت . نمی دانم چرا تصور کردم اگر بداند مهران هم دیشب آنجا بوده، عصبانی می شود .البته می دانستم تصور بیجایی است چرا که فرزاد بسیار تودار و منطقی بود .ولی باز هم تپش قلب پیدا کردم. با نگاهی رمیده و مضطرب نجوا کردم .
- خاله هام بودند، باور کن!
لبخند جذاب زد و آهسته به سمتم آمد.
- من که بارو نمی کنم چون تو اصلا دروغگوی خوبی نیستی، اینو یادت باشه!
دو قدم به عقب برداشتم و به میز چسبیدم.
- ای وای فرزاد، کجا داری می آیی؟! بابا من که خبر نداشتم مهمون داریم . من نمی دونستم که مهران هم اونجاست .امیدوارم باور کنی که دارم راست می گم .
romangram.com | @romangram_com