#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_377
از لحن نیمه شوخی و نیمه جدی اش خنده ام گرفت . خداحافظی کردم و آنقدر ایستادم تا اتومبیلش در خم کوچه ناپدید شد .
بمحض ورود به حیاط متوجه اتومبیلهای آقا وحید و دایی منصور شدم و حدس زدم که همه اینجا هستند . حدسم کاملا درست بود و بمحض داخل شدنم، کتی با چهره ای هیجان زده و جیغ و فریاد به سمتم دوید و پشت سرم پنهان شد . با ناباوری نگاهی به او و سپس به مهران که با لباسهای خیس از آب و تهدید کنان به سمتم می آمد، انداختم .بلافاصله پرسیدم :
- اینجا چه خبره؟! باز شما دوتا چه دسته گلی به آب دادید؟
مهران روبرویم ایستاد و با لبخند گفت :
- سلام بر زیباترین و بهترین دختر عمه دنیا ! خسته نباشید!
چهره اش شبیه پسر بچه های شیطان و بازیگوشی شده بود که زیر باران خیس شده اند . موهایش خیس و مرطوب بر روی صورتش پخش شده بود و او را جذابتر جلوه می داد .خنده ام گرفت :
- سلام، چقدر بانمک شدی مهران!
romangram.com | @romangram_com