#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_375

به قهقهه خندید.

- خیلی خب کوچولو! خودت رو اذیت نکن ، در عضو قول بده که منو از نگاهت محروم نکنی، باشه؟

خنده شرمگینی کردم و در حالیکه عینک را در دستم می فشردم ف سرم را بع علامت مثبت تکان دادم .پس از دقایقی که خیره نگاهم کرد .نفس عمیقی کشید و بلافاصله به راه افتاد .نزدیک خانه که رسیدیم گفتم:

- آقای متین !این بار دیگه باید دعوت منو قبول کنید و بیایید خونه؟

جوابم را نداد و با اخمهای گره کرده به روبرو خیره شد .بلافاصله دریافتم که موضوع از چه قرار است و با خنده گفتم:

- فرزاد؟!

- جانم!


romangram.com | @romangram_com